بزرگ مردی کوچک ، زانوهایش را بغل کرده بود ، با خدای خود م
بزرگ مردی کوچک ، زانوهایش را بغل کرده بود ، با خدای خود میگفت بس است دیگر ، دیگر کسی من را نمیبیند، از آرزوهایم گذشتم، قیامت کن تا تمام نشده ام
- ۹۹۲
- ۲۳ تیر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط