{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بزرگ مردی کوچک ، زانوهایش را بغل کرده بود ، با خدای خود م

بزرگ مردی کوچک ، زانوهایش را بغل کرده بود ، با خدای خود میگفت بس است دیگر ، دیگر کسی من را نمیبیند، از آرزوهایم گذشتم، قیامت کن تا تمام نشده ام
دیدگاه ها (۳)

حال زن ها از دستهایشان پیداستزنی که ناخن هایش را سوهان میکشد...

آب‌یعنی‌زندگی حاکم ظالم به سنان قلمدزدی بی‌تیر و کمان می‌کند...

هرچند وقت یکبار اطرافیانتان را با الک نبودتان بسنجید,نباشیدج...

حتی اگر زیبا یا ثروتمند هستیم، نمی‌خواهیم که ما را به دلیل ا...

𝓣𝓱𝓮 𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓸𝓯 𝓵𝓸𝓿𝓮امضای خونین عشقpart¹⁴اون بهترین ...

موزیک ویدیو Hell Razor توپاک شکور با زیر نویس فارسی توپاک شک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط