حلقه مار
حلقه مار
P:28(پارت آخر)
چند ساعت بعد-خیابون های لندن
شب بود هوا سرد شده بود ولی لیا همچنان در خیابان ها پرسه زنان قدم میزد و به این فکر میکرد که چه کاره اشتباهی کرده که این بلا ها سرش اومده.
همینجوری که داشت قدم میزد خواست از خیابون رد بشه، وقتی. چراغ سبز شد همه رد شده لیا هم آخرین نفر رد شد داشت رد میشد که یک ماشین با سرعت بالا به سمتش اومد و بوق میزد لیا خواست حرکتی انجام بده ولی نمیتونست و چند صدم ثانیه بعد صدای برخورد ماشین با یک جسم و جیغ های مردم . آمبولانس اومد ولی دیگه دیر شده بود.
یک هفته بعد
کته سیاهش رو پوشید عطره تلخش رو زد و از خونه زد بیرون سوار ماشینش شد و رفت سمت گل فروشی یک دسته گل از گل های لیلیوم گرفت دوباره سوار ماشینش شد و به سمت جایی که عزیز ترینش اونجا بود رفت ، از ماشین پیاده شد و با دسته گل رفت به سمت جایی که اون بود، رفت و دسته گل رو روی قبر گذاشت و نشست کنار قبر و با صدایی که داشت جار میزد که حالش شروع به حرف زدن کرد
تام:« سلام بازم منم...دسته گله مورد علاقت رو گرفتم میدونستم دوستش داری...»
کمی مکث کرد و نفس عمیقی کشید و دوباره شروع کرد به حرف زدن
تام:«دیدی بهت گفتم نباید به اون اعتماد کنی؟؟؟ اما چه کنم به حرفم گوش ندادی که ندادی...
نمیدونم چیکار باید میکردم که نکردم تا متوجه بشی که من دوست دارم نه اون ولی نفهمیدی که نفهمیدی....»
لبخند تلخی زد
تام:«تو این چند وقتی که نبودی پاتوقم شده اینجا...»
نگاهی به ساعت مچیش نگاه کرد دیرش داشت میشد ولی دلش نمیخواست بره اما مجبور بود بلند شد و به سمت ماشینش رفت...
پایان.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میدونم ریدم ولی خوب اینو بپذیرید از منه بدبخت
خوب بچه ها من کلا شاید این چند وقت نباشم چون حالم اصلا خوب نیست اصلا خوب نیستمممممممممممم
بچه ها چشمام شده کاسه خون 🤌🏻
P:28(پارت آخر)
چند ساعت بعد-خیابون های لندن
شب بود هوا سرد شده بود ولی لیا همچنان در خیابان ها پرسه زنان قدم میزد و به این فکر میکرد که چه کاره اشتباهی کرده که این بلا ها سرش اومده.
همینجوری که داشت قدم میزد خواست از خیابون رد بشه، وقتی. چراغ سبز شد همه رد شده لیا هم آخرین نفر رد شد داشت رد میشد که یک ماشین با سرعت بالا به سمتش اومد و بوق میزد لیا خواست حرکتی انجام بده ولی نمیتونست و چند صدم ثانیه بعد صدای برخورد ماشین با یک جسم و جیغ های مردم . آمبولانس اومد ولی دیگه دیر شده بود.
یک هفته بعد
کته سیاهش رو پوشید عطره تلخش رو زد و از خونه زد بیرون سوار ماشینش شد و رفت سمت گل فروشی یک دسته گل از گل های لیلیوم گرفت دوباره سوار ماشینش شد و به سمت جایی که عزیز ترینش اونجا بود رفت ، از ماشین پیاده شد و با دسته گل رفت به سمت جایی که اون بود، رفت و دسته گل رو روی قبر گذاشت و نشست کنار قبر و با صدایی که داشت جار میزد که حالش شروع به حرف زدن کرد
تام:« سلام بازم منم...دسته گله مورد علاقت رو گرفتم میدونستم دوستش داری...»
کمی مکث کرد و نفس عمیقی کشید و دوباره شروع کرد به حرف زدن
تام:«دیدی بهت گفتم نباید به اون اعتماد کنی؟؟؟ اما چه کنم به حرفم گوش ندادی که ندادی...
نمیدونم چیکار باید میکردم که نکردم تا متوجه بشی که من دوست دارم نه اون ولی نفهمیدی که نفهمیدی....»
لبخند تلخی زد
تام:«تو این چند وقتی که نبودی پاتوقم شده اینجا...»
نگاهی به ساعت مچیش نگاه کرد دیرش داشت میشد ولی دلش نمیخواست بره اما مجبور بود بلند شد و به سمت ماشینش رفت...
پایان.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میدونم ریدم ولی خوب اینو بپذیرید از منه بدبخت
خوب بچه ها من کلا شاید این چند وقت نباشم چون حالم اصلا خوب نیست اصلا خوب نیستمممممممممممم
بچه ها چشمام شده کاسه خون 🤌🏻
- ۷.۹k
- ۰۶ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط