P⁶همینطور که سورا زیر سینهم آروم گرفته بود و چشماش خمار
P⁶همینطور که سورا زیر سینهم آروم گرفته بود و چشماش خمار خواب میشد، صدای مامان رو از توی پذیرایی شنیدم که داشت سینی چای دوم رو میبرد. سورا که کاملاً خوابش برد، آروم گذاشتمش وسط تخت و دورش رو بالش چیدم. آروم از اتاق اومدم بیرون.
دیدم تهیونگ دقیقاً مثل یک پسربچهی حرفشنو و باادب، چهارزانو کنار بابا نشسته، استکان خالی چای تو دستشه و با لبخند پهن داره به خاطرات سربازی بابا که با دست و پانتومیم تعریف میکنه گوش میده و مدام میگه: «آاااه… نِه… راست میگید؟!» بابا هم کلاً یادش رفته بود تهیونگ فارسی بلد نیست و داشت با آب و تاب ادامه میداد!
با دیدن من، تهیونگ انگار فرشتهی نجاتش رو دیده باشه، چشماش برق زد و نفسی از سر آسودگی کشید. مامان تا من رو دید، استکان چای رو گذاشت رو میز و گفت: «مادر، سورا خوابید؟ بیا بشین چایتو بخور. راستی، به تهیونگ بگو امشب خاله و شوهرخالهت اینا با بچهها میام دیدنتون. شوهرخالهت از صبح سه بار زنگ زده میگه میخوایم داماد کرهایمونو ببینیم! شام بذارم دور هم باشیم.»
چشمام گرد شد: «وای مامان! امشب؟ ما تازه رسیدیم، تهیونگ هنوز به خاطر جتلگ گیجه!»
مامان دستشو زد به هم و گفت: «ای بابا، مگه میشه نیاین؟ خالت این همه ذوق داره، دخترخالهت هم که عشاق بیتیاسه، از الان داره لایو میذاره که داره میاد تهیونگ رو ببینه! یکم تیپ خوب بزنید امشب.»
رو کردم به تهیونگ و به کرهای گفتم: «تهیونگاه… یه خبر دارم برات. امشب خالم و شوهرخالم و بچههاشون میام خونمون مهمونی!»
تهیونگ استکان چای رو آروم گذاشت زمین، ابروهاشو انداخت بالا و با تعجب گفت: «امشب؟ واقعی میگی؟ ولی من فکر کردم امشب فقط استراحت میکلا و با بابات فوتبال میبینیم!»
خندیدم و گفتم: «نه خیر! اینجا ایرانه، تا بفهمن اومدیم، کل فامیل صف میکشن! دخترخالهم هم آرمیه، امشب قراره کلاً روت زوم باشه. مامانم میگه باید بریم لباس خوب بپوشیم.»
تهیونگ تا شنید دخترخالهم آرمیه، قیافهی حرفهایِ "V از BTS" رو به خودش گرفت، دستشو کرد تو موهاش و با اون صدای بم و جذابش گفت: «اووووه… آرمی؟ پس قضیه جدی شد! من اصلاً نمیتونم استایل ساده بزنم. باید نشون بدم چرا آیکون مد جهانیام! پاشو بریم تو اتاق چمدونامو باز کن ببینم چی آوردم.»
دست تهیونگ رو گرفتم و با هم رفتیم تو اتاق. چمدون بزرگش رو باز کردیم. کل لباساش به منظمترین شکل ممکن چیده شده بود. تهیونگ زانو زد جلوی چمدون و شروع کرد به بیرون کشیدن لباسا.
یه پیراهن ساتن مشکی با شلوار پارچهای فاقبلند برداشت و گرفت جلوی خودش: «این چطوره؟ خیلی شیکه، نه؟»
دیدم تهیونگ دقیقاً مثل یک پسربچهی حرفشنو و باادب، چهارزانو کنار بابا نشسته، استکان خالی چای تو دستشه و با لبخند پهن داره به خاطرات سربازی بابا که با دست و پانتومیم تعریف میکنه گوش میده و مدام میگه: «آاااه… نِه… راست میگید؟!» بابا هم کلاً یادش رفته بود تهیونگ فارسی بلد نیست و داشت با آب و تاب ادامه میداد!
با دیدن من، تهیونگ انگار فرشتهی نجاتش رو دیده باشه، چشماش برق زد و نفسی از سر آسودگی کشید. مامان تا من رو دید، استکان چای رو گذاشت رو میز و گفت: «مادر، سورا خوابید؟ بیا بشین چایتو بخور. راستی، به تهیونگ بگو امشب خاله و شوهرخالهت اینا با بچهها میام دیدنتون. شوهرخالهت از صبح سه بار زنگ زده میگه میخوایم داماد کرهایمونو ببینیم! شام بذارم دور هم باشیم.»
چشمام گرد شد: «وای مامان! امشب؟ ما تازه رسیدیم، تهیونگ هنوز به خاطر جتلگ گیجه!»
مامان دستشو زد به هم و گفت: «ای بابا، مگه میشه نیاین؟ خالت این همه ذوق داره، دخترخالهت هم که عشاق بیتیاسه، از الان داره لایو میذاره که داره میاد تهیونگ رو ببینه! یکم تیپ خوب بزنید امشب.»
رو کردم به تهیونگ و به کرهای گفتم: «تهیونگاه… یه خبر دارم برات. امشب خالم و شوهرخالم و بچههاشون میام خونمون مهمونی!»
تهیونگ استکان چای رو آروم گذاشت زمین، ابروهاشو انداخت بالا و با تعجب گفت: «امشب؟ واقعی میگی؟ ولی من فکر کردم امشب فقط استراحت میکلا و با بابات فوتبال میبینیم!»
خندیدم و گفتم: «نه خیر! اینجا ایرانه، تا بفهمن اومدیم، کل فامیل صف میکشن! دخترخالهم هم آرمیه، امشب قراره کلاً روت زوم باشه. مامانم میگه باید بریم لباس خوب بپوشیم.»
تهیونگ تا شنید دخترخالهم آرمیه، قیافهی حرفهایِ "V از BTS" رو به خودش گرفت، دستشو کرد تو موهاش و با اون صدای بم و جذابش گفت: «اووووه… آرمی؟ پس قضیه جدی شد! من اصلاً نمیتونم استایل ساده بزنم. باید نشون بدم چرا آیکون مد جهانیام! پاشو بریم تو اتاق چمدونامو باز کن ببینم چی آوردم.»
دست تهیونگ رو گرفتم و با هم رفتیم تو اتاق. چمدون بزرگش رو باز کردیم. کل لباساش به منظمترین شکل ممکن چیده شده بود. تهیونگ زانو زد جلوی چمدون و شروع کرد به بیرون کشیدن لباسا.
یه پیراهن ساتن مشکی با شلوار پارچهای فاقبلند برداشت و گرفت جلوی خودش: «این چطوره؟ خیلی شیکه، نه؟»
- ۹۱
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط