به محافظ‌گفتم؛کاش‌صندلی‌می‌گذاشتید

به محافظ‌گفتم؛کاش‌صندلی‌می‌گذاشتید
برای‌سید. لبخندی‌زدوگفت:به‌ریش‌های
سفیدش‌نگاه‌نکن!هنوزجوانه‌وپرشورمااز
دست‌شان‌پیرشدیم. حاج‌آقااز۵صبح‌تا۱۱ شب‌مشغول‌کارن..
دیدگاه ها (۴)

🍂 ناطق نوری بعد از نماز جماعت، برای جوراب ریش ریش آقا گریه ک...

آخرین شب‌های تابستان استو آخرین شب‌بیداری‌های برگ‌های سبز خی...

part 21

🎒 اول مِهر مبارکِ همۀ بچه‌هاامسال اول مِهر، یه جور دیگه‌ستپُ...

شاید بیایی...اما نه از آن راهی که چشم‌هایم هر شب به انتظارش ...

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

#اطلاع_رسانیالسَّلامُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الصِّدِّیقَةُ الشّ...

عاشقانه های شبنم بیاد بابامحمدم

۳ پارتی

### پارت ۶: سایه‌هایِ تردید و وزنِ قدرت (آزمونِ اعتماد)دو رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط