به محافظگفتمکاشصندلیمیگذاشتید

به محافظ‌گفتم؛کاش‌صندلی‌می‌گذاشتید
برای‌سید. لبخندی‌زدوگفت:به‌ریش‌های
سفیدش‌نگاه‌نکن!هنوزجوانه‌وپرشورمااز
دست‌شان‌پیرشدیم. حاج‌آقااز۵صبح‌تا۱۱ شب‌مشغول‌کارن..
دیدگاه ها (۴)

درود بر ارواح شهدایمان 🖤

غمی نشسته در دلم مرا رها نمیکند💔❤️‍🩹حزنٌ يسكن قلبي لا يفارقن...

⁨شب‌آرزوها‌برایم‌بهانه‌استمن‌تورا‌حسین‌جان،درهرشب‌و‌هرزمانی‌...

صدای کودک درونم ..🥹#شهدا_را_یاد_کنیم_با_ذکر_صلوات

سلام حضرتِ گره گشا مهدی جانزندگی هایمان فقط دست ...

می شود یک شب خوابید  و صبح باخبر شد ، غم ها را از یک کنار به...

پارت🔟کارن:«قربانی بشم؟ دازای درسته گفتم می‌خوام بمیرم ولی دی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط