{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به محافظگفتمکاشصندلیمیگذاشتید

به محافظ‌گفتم؛کاش‌صندلی‌می‌گذاشتید
برای‌سید. لبخندی‌زدوگفت:به‌ریش‌های
سفیدش‌نگاه‌نکن!هنوزجوانه‌وپرشورمااز
دست‌شان‌پیرشدیم. حاج‌آقااز۵صبح‌تا۱۱ شب‌مشغول‌کارن..
دیدگاه ها (۴)

درود بر ارواح شهدایمان 🖤

غمی نشسته در دلم مرا رها نمیکند💔❤️‍🩹حزنٌ يسكن قلبي لا يفارقن...

⁨شب‌آرزوها‌برایم‌بهانه‌استمن‌تورا‌حسین‌جان،درهرشب‌و‌هرزمانی‌...

صدای کودک درونم ..🥹#شهدا_را_یاد_کنیم_با_ذکر_صلوات

رمان~Goddess ~پارت ۱۰

[پارت⁵] "پرنسس من"*صبح روز بعد*صدای ظرف ها با قاشق چنگال ه...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:3دختر سری تکون داد._خیلی جالب به نظ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط