{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دعوتم امشب به جشنی بی فروغ

دعوتم امشب به جشنی بی فروغ
میکنم خوشحال دل را با دروغ

میزبان، میخانه ای متروک و دور
مثل هر شب در مسیری بی عبور

در زدم با سر وصدا وارد شدم
جای خالی دیدم و ساکت شدم

صندلی و میز چوبی، نور کم
یک سکوت مهلک و جولان غم

روی میز، یک شمع و، جامی پر شراب
رقص نوروشمع و، حالی بس خراب

صبر کردم بی دلیل و بی ثمر
باز هم تنها نشستم تا سحر

بی تو فرقی نیست بین روز و شب
یار و همراهم شده، هذیان و تب

میشود این جشن، هر شب برگزار
آفرین غم، چشم از من بر ندار!
دیدگاه ها (۲)

رفته ای چندی ست تا خالی شوی از ما و من هاخوش ندارم ناخوش احو...

من نوشتم میروم از پیش توتو نوشتی میکنم حکمت «وتو»من نوشتم دو...

می خواهم باشم...نه در یک قدمی ات نه حتی در همسایگی ات...می خ...

در دلم عشق تو می ماند و من می میرمعاقبت از غم تو ره به جنون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط