{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🙁👌 میدونی من همیشه از تابستون بدم میومد...

🙁👌 میدونی من همیشه از تابستون بدم میومد...
همیشه روزاش قدّ یه سال میگذشت برام...
خصوصا شهریورش...
ولی این شهریور حکایت همون آب خنکی بود که باید میخوردم تا خنک میشدم...
حکایت همون گردوهای با پوست بود که تا با دست خودم پوست نمیکندمش و نمیخوردم چشم هوسم از روش برداشته نمیشد...
مثال اون شربت تلخ بچگیم بود که تا تمومش نمیکردم گلو دردم خوب نمیشد...
این شهریوره همونقدر تلخ بود که تا جونتو نمیگرفت تموم نمیشد...
این چشم انتظاریِ همونی بود که تا ذرّه ذرّه مثل خوره به جونت نمیفتاد ول نمیکرد...
میگما...
جناب شهریور...
چند وقت بیشتر نمونده به تموم‌شدنت...
تو‌ الان برامون همون جای تلخ داستانی که گرفته راه نفسو...
آخر تلخیت که شیرینه...
پس سازتو یه بار با دل ما کوک کن و رختاتو جمع کن زودتر برو...
اخه ما عجیب دلمون یه بارون پاییزی میخواد که بشوره ببره این خستگی و تلخیِ این دردای بی درمون رو!!
دیدگاه ها (۱)

‌تگش کن 😍‌یه جایی از زندگی هستکه فقط یه رفیق میتونه کنارِ آد...

حوالی سی تا چهل سالگی ؛فهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود!حالا میف...

نه که حرف برای زدن نداشته باشیم،نه که ترسیده باشیم یا بترسیم...

هردو طرف مقصرن...هم جنس من هم جنس تو!‌زن هایی که یاد نگرفتن ...

in your eyes

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط