عشقسیاه
عشق🖤🍒سیاه♡꙳ 𝓼𝓲𝔂𝓪𝓱🖤🍒𝓪ş𝓴♡꙳
پارت هشتم
لیا تو خونه بود رفت تا ناهار بخوره باباش احمد تعجب کرد لیا تو خونست
کمال(بابای لیا):چرا خونهای مگه نباید تو دانشگاه باشی
لیا:با اون ک..تک.ی که زدی هنوز پشتم کامل خوب نشده کمال کریشان بیشتر توضیح بدم
کمال موهای لیا رو میگیره میکشه
کمال:ببین منو دختر واسم پرو بازی درنیار فهمیدی وگرنه کاری باهات می کنم که
همون موقع زنگ خونه به صدا درامد
لیا درو باز کرد
لیا: چاعان سلام چیزی شده
چاعان:لیا میشه باهم بریم بیرون کارت دارم
لیا:آ آره آره باشه وایسا حاضر شم
لیا بعد یک دقیقه حاضر شد سوار ماشین شدن رفتن جنگل به یه کلیه رسیدن
لیا: اینجا چیکار داریم
چاعان:میبینیم
چاعان درو باز کرد و تو کلبه بادکنک های قلبی با چندتا از عکسای چاعان لیا رو دیوار با بادکنک طلایی نوشته بود çok seviyorum یعنی خیلی دوست دارم لیا تعجب کرد
ادامه دارد 🤍🖤
پارت هشتم
لیا تو خونه بود رفت تا ناهار بخوره باباش احمد تعجب کرد لیا تو خونست
کمال(بابای لیا):چرا خونهای مگه نباید تو دانشگاه باشی
لیا:با اون ک..تک.ی که زدی هنوز پشتم کامل خوب نشده کمال کریشان بیشتر توضیح بدم
کمال موهای لیا رو میگیره میکشه
کمال:ببین منو دختر واسم پرو بازی درنیار فهمیدی وگرنه کاری باهات می کنم که
همون موقع زنگ خونه به صدا درامد
لیا درو باز کرد
لیا: چاعان سلام چیزی شده
چاعان:لیا میشه باهم بریم بیرون کارت دارم
لیا:آ آره آره باشه وایسا حاضر شم
لیا بعد یک دقیقه حاضر شد سوار ماشین شدن رفتن جنگل به یه کلیه رسیدن
لیا: اینجا چیکار داریم
چاعان:میبینیم
چاعان درو باز کرد و تو کلبه بادکنک های قلبی با چندتا از عکسای چاعان لیا رو دیوار با بادکنک طلایی نوشته بود çok seviyorum یعنی خیلی دوست دارم لیا تعجب کرد
ادامه دارد 🤍🖤
- ۸۴۱
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط