« سایه »
« سایه »
سایه ها آوار بر ذهن و زبانم.ریختند
حجم تلخی از توهّم بر جهانم ریختند
چشم را تا باز کردم ، باز باهم سایه ها
بی تأمل طرح وحشت در روانم ریختند
آجرو سنگ و ملاتِ لحظه ها را سایه ها
بار ها از بام خود بر استخوانم ریختند
با تهاجمهای بی پایان و بی مفهومِ خویش
سایه واژه ؛ واژه سایه ، در دهانم ریختند
خواستم تا چشمهایم را ببندم از هراس
ماسه های سایه زیرِ پلکِ جانم ریختند
جایِ باران در مسیرِ کوچِ روحم؛ ابرها
سایه هایی از جهانِ بی نشانم ریختند
#عبدالرضارادفر«آرام کرمانشاهی»
سایه ها آوار بر ذهن و زبانم.ریختند
حجم تلخی از توهّم بر جهانم ریختند
چشم را تا باز کردم ، باز باهم سایه ها
بی تأمل طرح وحشت در روانم ریختند
آجرو سنگ و ملاتِ لحظه ها را سایه ها
بار ها از بام خود بر استخوانم ریختند
با تهاجمهای بی پایان و بی مفهومِ خویش
سایه واژه ؛ واژه سایه ، در دهانم ریختند
خواستم تا چشمهایم را ببندم از هراس
ماسه های سایه زیرِ پلکِ جانم ریختند
جایِ باران در مسیرِ کوچِ روحم؛ ابرها
سایه هایی از جهانِ بی نشانم ریختند
#عبدالرضارادفر«آرام کرمانشاهی»
- ۲.۹k
- ۱۸ بهمن ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط