پارت ۳ – شبی که همهچیز تغییر کرد
پارت ۳ – شبی که همهچیز تغییر کرد
سه روز بعد...
زنگ آخر مدرسه به صدا درآمد.
دانشآموزها با سر و صدای همیشگی از کلاسها بیرون میرفتند، اما جولی از همان لحظه که زنگ خورد، با هیجان به سمت کلاس تریسا دوید.
ـ تریسا!
ـ جانم؟
جولی اطرافش را نگاه کرد تا کسی نشنود.
ـ امشب...
تریسا ابرویش را بالا انداخت.
ـ امشب چی؟
جولی لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ میریم بار.
تریسا همان لحظه ایستاد.
ـ چی؟!
ـ آروم حرف بزن.
ـ جولی... دیوونه شدی؟
ـ فقط برای نیم ساعت.
ـ نه.
ـ فقط میریم ببینیم چه شکلیه.
ـ نه.
ـ بعدشم برمیگردیم خونه.
تریسا نفس عمیقی کشید.
ـ اگه بابام بفهمه...
ـ بابای منم اگه بفهمه، احتمالاً تا یک ماه اجازه بیرون رفتن ندارم.
هر دو چند ثانیه به هم نگاه کردند.
بعد...
بیاختیار زدند زیر خنده.
---
آن شب...
تهیونگ در دفترش مشغول بررسی پروندهها بود.
یکی از افرادش وارد شد.
ـ رئیس.
ـ بگو.
ـ امشب احتمال داره اعضای گروه بلک دراگون توی بار "نایت استار" جلسه داشته باشن.
تهیونگ بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
ـ ماشین رو آماده کنید.
ـ چشم.
---
در همان زمان...
جونگکوک هم اسلحهاش را داخل کشو گذاشت.
ـ امشب خودم میرم.
یکی از افرادش با تعجب گفت:
ـ رئیس، لازمه شما شخصاً برید؟
ـ آره.
ـ ممکنه خطرناک باشه.
جونگکوک فقط یک جمله گفت:
ـ بعضی قرارها رو نمیشه به کسی سپرد.
---
ساعت ۹ شب...
خانهی تهیونگ.
تریسا کیف کوچکش را برداشت.
در اتاق پدرش را زد.
ـ بابا؟
ـ جانم؟
ـ من و جولی میریم کافه، شاید بعدشم یه دور توی مرکز خرید بزنیم.
تهیونگ لبخند زد.
ـ دیر نکن.
ـ قول.
تریسا گونهی پدرش را بوسید و از خانه بیرون رفت.
---
خانهی جونگکوک.
ـ بابا؟
ـ بله؟
ـ با تریسا میرم بیرون.
ـ ماشین میخوای؟
ـ نه، تاکسی میگیریم.
ـ مراقب خودتون باشین.
ـ چشم.
جولی هم با خیال راحت از خانه خارج شد.
هیچکدام از پدرها نمیدانستند دخترهایشان حقیقت را نگفتهاند.
---
نیم ساعت بعد...
مقابل بار "نایت استار".
نورهای رنگی روی خیابان افتاده بود.
موسیقی از داخل ساختمان به گوش میرسید.
تریسا با نگرانی گفت:
ـ هنوزم میتونیم برگردیم.
جولی دستش را گرفت.
ـ فقط ده دقیقه.
ـ قول؟
ـ قول.
دخترها وارد شدند.
همهچیز برایشان تازه بود.
صدای موسیقی، نورهای چشمکزن و جمعیت زیادی که مشغول صحبت بودند.
آنها در گوشهای نشستند و فقط نوشیدنیهای بدون الکل سفارش دادند.
جولی با خنده گفت:
ـ راستش از چیزی که فکر میکردم معمولیتره.
تریسا هم خندید.
ـ آره... انگار الکی ترسیده بودیم.
اما درست همان لحظه...
درِ اصلی بار باز شد.
چند مرد کتوشلواری وارد شدند.
جلوی همه...
تهیونگ.
نگاهش مثل همیشه سرد و جدی بود.
تمام سالن در سکوت فرو رفت.
تریسا که پشتش به در بود، متوجه حضور او نشد.
---
چند دقیقه بعد...
درِ ورودی دوباره باز شد.
این بار...
جونگکوک وارد شد.
با چند محافظ.
نگاهش روی سالن چرخید.
و ناگهان...
چشمش به مردی افتاد که سالها فقط اسمش را شنیده بود.
تهیونگ.
تهیونگ هم همان لحظه سرش را بالا آورد.
نگاهشان در هم گره خورد.
زمان انگار از حرکت ایستاد.
سالها دوری...
خاطرات کودکی...
قولهایی که هیچوقت فراموش نشده بودند...
همه در یک لحظه از مقابل چشمانشان گذشت.
اما هیچکدام قدمی برنداشتند.
فقط به هم خیره مانده بودند.
یکی از افراد تهیونگ آرام گفت:
ـ رئیس... دستور؟
اما تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از جونگکوک بردارد، پاسخ داد:
ـ هیچکس حق نداره تیراندازی کنه.
تقریباً همزمان، جونگکوک هم به افرادش گفت:
ـ هیچ حرکتی نکنید.
سکوت سنگینی بین دو گروه افتاده بود.
در همان لحظه، جولی برای آوردن دستمال از روی صندلی بلند شد و تریسا هم دنبالش رفت.
بیخبر از اینکه...
پدرهایشان فقط چند متر با آنها فاصله داشتند.
و سرنوشت، تنها چند ثانیه با آشکار شدن بزرگترین راز زندگیشان فاصله داشت...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خودم این پارت رو میپرستم
سه روز بعد...
زنگ آخر مدرسه به صدا درآمد.
دانشآموزها با سر و صدای همیشگی از کلاسها بیرون میرفتند، اما جولی از همان لحظه که زنگ خورد، با هیجان به سمت کلاس تریسا دوید.
ـ تریسا!
ـ جانم؟
جولی اطرافش را نگاه کرد تا کسی نشنود.
ـ امشب...
تریسا ابرویش را بالا انداخت.
ـ امشب چی؟
جولی لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ میریم بار.
تریسا همان لحظه ایستاد.
ـ چی؟!
ـ آروم حرف بزن.
ـ جولی... دیوونه شدی؟
ـ فقط برای نیم ساعت.
ـ نه.
ـ فقط میریم ببینیم چه شکلیه.
ـ نه.
ـ بعدشم برمیگردیم خونه.
تریسا نفس عمیقی کشید.
ـ اگه بابام بفهمه...
ـ بابای منم اگه بفهمه، احتمالاً تا یک ماه اجازه بیرون رفتن ندارم.
هر دو چند ثانیه به هم نگاه کردند.
بعد...
بیاختیار زدند زیر خنده.
---
آن شب...
تهیونگ در دفترش مشغول بررسی پروندهها بود.
یکی از افرادش وارد شد.
ـ رئیس.
ـ بگو.
ـ امشب احتمال داره اعضای گروه بلک دراگون توی بار "نایت استار" جلسه داشته باشن.
تهیونگ بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
ـ ماشین رو آماده کنید.
ـ چشم.
---
در همان زمان...
جونگکوک هم اسلحهاش را داخل کشو گذاشت.
ـ امشب خودم میرم.
یکی از افرادش با تعجب گفت:
ـ رئیس، لازمه شما شخصاً برید؟
ـ آره.
ـ ممکنه خطرناک باشه.
جونگکوک فقط یک جمله گفت:
ـ بعضی قرارها رو نمیشه به کسی سپرد.
---
ساعت ۹ شب...
خانهی تهیونگ.
تریسا کیف کوچکش را برداشت.
در اتاق پدرش را زد.
ـ بابا؟
ـ جانم؟
ـ من و جولی میریم کافه، شاید بعدشم یه دور توی مرکز خرید بزنیم.
تهیونگ لبخند زد.
ـ دیر نکن.
ـ قول.
تریسا گونهی پدرش را بوسید و از خانه بیرون رفت.
---
خانهی جونگکوک.
ـ بابا؟
ـ بله؟
ـ با تریسا میرم بیرون.
ـ ماشین میخوای؟
ـ نه، تاکسی میگیریم.
ـ مراقب خودتون باشین.
ـ چشم.
جولی هم با خیال راحت از خانه خارج شد.
هیچکدام از پدرها نمیدانستند دخترهایشان حقیقت را نگفتهاند.
---
نیم ساعت بعد...
مقابل بار "نایت استار".
نورهای رنگی روی خیابان افتاده بود.
موسیقی از داخل ساختمان به گوش میرسید.
تریسا با نگرانی گفت:
ـ هنوزم میتونیم برگردیم.
جولی دستش را گرفت.
ـ فقط ده دقیقه.
ـ قول؟
ـ قول.
دخترها وارد شدند.
همهچیز برایشان تازه بود.
صدای موسیقی، نورهای چشمکزن و جمعیت زیادی که مشغول صحبت بودند.
آنها در گوشهای نشستند و فقط نوشیدنیهای بدون الکل سفارش دادند.
جولی با خنده گفت:
ـ راستش از چیزی که فکر میکردم معمولیتره.
تریسا هم خندید.
ـ آره... انگار الکی ترسیده بودیم.
اما درست همان لحظه...
درِ اصلی بار باز شد.
چند مرد کتوشلواری وارد شدند.
جلوی همه...
تهیونگ.
نگاهش مثل همیشه سرد و جدی بود.
تمام سالن در سکوت فرو رفت.
تریسا که پشتش به در بود، متوجه حضور او نشد.
---
چند دقیقه بعد...
درِ ورودی دوباره باز شد.
این بار...
جونگکوک وارد شد.
با چند محافظ.
نگاهش روی سالن چرخید.
و ناگهان...
چشمش به مردی افتاد که سالها فقط اسمش را شنیده بود.
تهیونگ.
تهیونگ هم همان لحظه سرش را بالا آورد.
نگاهشان در هم گره خورد.
زمان انگار از حرکت ایستاد.
سالها دوری...
خاطرات کودکی...
قولهایی که هیچوقت فراموش نشده بودند...
همه در یک لحظه از مقابل چشمانشان گذشت.
اما هیچکدام قدمی برنداشتند.
فقط به هم خیره مانده بودند.
یکی از افراد تهیونگ آرام گفت:
ـ رئیس... دستور؟
اما تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از جونگکوک بردارد، پاسخ داد:
ـ هیچکس حق نداره تیراندازی کنه.
تقریباً همزمان، جونگکوک هم به افرادش گفت:
ـ هیچ حرکتی نکنید.
سکوت سنگینی بین دو گروه افتاده بود.
در همان لحظه، جولی برای آوردن دستمال از روی صندلی بلند شد و تریسا هم دنبالش رفت.
بیخبر از اینکه...
پدرهایشان فقط چند متر با آنها فاصله داشتند.
و سرنوشت، تنها چند ثانیه با آشکار شدن بزرگترین راز زندگیشان فاصله داشت...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خودم این پارت رو میپرستم
- ۴۵۰
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط