{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان : روبان سبز 💚

داستان : روبان سبز 💚
پارت? ندارد
نقش : جنی ☆ کوکی ☆ دکتر ☆ دانش اموز
علامت : کوکی=×  جنی=+   دکتر =÷
? دارک ؟🖤

*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*


روزی دختری به نام جنی به دانشگاهی در سئول رفت .
جنی دختری مهربان ! زیبا و باهوش بود ولی دور گردنش همیشه یه روبان سبز دور گردن وجود داشت .
به همین دلیل همیشه جنی را مسخره می‌کردند ولی جنی برایش اصلا مهم نبود.

چند ماهی گذشت
و جنی همان روبان سبز دور گردنش وجود داشت!!
بعضی دوباره هی مسخره می‌کردند و بعضی ها فکر می‌کردند برای زیبایی و پشت اون روبان سبز ...

کم کم یه پسری عاشق جنی شد و جنی هم کم کم عاشق شد.

کوکی (اسم پسری که عاشق جنی شد) رفت کنار جنی نشست ، و از او پرسید 
× = چرا این روبان سبز همیشه دور گردنت هست؟
+ = نمیتوانم بگویم ، چون یک راز بزرگ است ...

چند روزی گذشت
و کوکی درخواست دوستی به جنی داد و جنی هم قبول کرد .

بعد از این که دانشگاه تموم شد جنی و کوکی باهم ازدواج کردن .

× = روز عروسی ما هم رسید میشه فقط روزی عروسی این روبان رو باز کنی ؟

+ = ببخشید کوکی🙂 نمیتونم درخواستتان رو قبول کنم و هرگز باز نمیکنم ..‌.
کوکی کم کم شک کرد ولی بعد فراموش کرد
روز عروسی به خوبی تمام شد ...

ولی کوکی هنوز در گیر روبان سبز بود ...

دو روز بعد از عروسی 
× = جنی ، حالا که ما ازدواج کردیم به من بگو چرا اون روبان سبز رو باز نمی کنی ؟
جنی با لحنی خندان گفت
+ = نه به موقع باز میکنم😀
× = باشه امیدوارم

۲۰ سال گذشت ...
۲۰ سال گذشت ...
جنی و کوکی ۸۰ ساله شدن

جنی یک روز بیهوش شد و کوکی آن را برد بیمارستان در بیمارستان بستری شد و بعد چند روز گفتن که تُمُر در سر آن وجود دارد.
کوکی به شدت ناراحت شد ...
جنی را در خانه بستری کردند .

جنی در مبل دراز کشیده بود و دکتر به کوکی و جنی گفت
÷ = جنی خانم تا فردا ........ نمی‌تواند زنده بماند ...

کوکی به شدت ناراحت بود
ولی
جنی خوشحال بود
× = جنی چرا خوشحالی ؟
+ = جنی یه نیش خند زد .

+ = وقت آن رسیده است که کم کم روبان سبز دور گردنم را باز کنی ولی آروم آروم 😊

کوکی با ترس و لرزش ... آروم  و کم کم رفت سمت جنی و شروع به باز کردن روبان کرد به دور آخر رسید سر جنی خم شد
و کوکی روبان را برداشت که یک دفعه...

سر جنی از جا کنده شد و افتاد زمین کنار پای کوکی ...

کوکی در همان لحظه قلبش وایساد و سکته کرد......


🪐اگه داستان های دیگه ای هم می‌خواهید فقط بگید که چجوری باشه و بازیگر ها رو بگید 🪐

🎀⚘برای داستان بعدی لایک بالای ۵۰ تا میخوام منتظرم تا بالای ۵۰ تا بره داستان بزارم🎀⚘

🦋به این داستان چند درصد میدی????😁🦋
دیدگاه ها (۱۳)

سلام بچه ها من این کانال رو توی ایتا زدم و فقط دوستای صمیمی ...

🔮⚕️🇰🇷♀️♑🔮💒🏩🍮🎂🧁🍭🍬💜🩷👾سوال پست امروز : روبیکا داری؟اصکی؟ آزاده ...

بچه ها مرسی بابت حمایت هاتون ۴۰۰ تاییمون مبارک خیلی خیلی دوس...

🔮⚕️🇰🇷♀️♑🔮💒🏩🍮🎂🧁🍭🍬💜🩷👾سوال پست امروز :بچه ها برید تا آخر بخونید...

«کیس مارک» **#درخواستی #تک پارتیصدای الارم اتاق را گرفت زود ...

شروع پس از پایان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط