.... می ترسم
.... می ترسم
روزگار چنان کرده که از هر چیزی بترسم
روحی که زخمش همیشه ملتهب است
هر تلنگری را درد میکند
تا به خود بپیچد ... میپیچم
از سکوت
از سقوط
از شب
از تو
از سهمِ خودم از خودم
از شکِ خودم به خودم
با من دوباره از خودم بگو
دستت را چنان بر شانهام بگذار
تا فکرِ هیچ گریزی از سرِ کفشهایم نگذرد
این ترس
این ترسِ از گناه را از من بگیر
بگو دنیا چشمهایش را ببندد
تا لحظه ای آدمی باشم بی وحشت از خودش
روزگار چنان کرده که از هر چیزی بترسم
روحی که زخمش همیشه ملتهب است
هر تلنگری را درد میکند
تا به خود بپیچد ... میپیچم
از سکوت
از سقوط
از شب
از تو
از سهمِ خودم از خودم
از شکِ خودم به خودم
با من دوباره از خودم بگو
دستت را چنان بر شانهام بگذار
تا فکرِ هیچ گریزی از سرِ کفشهایم نگذرد
این ترس
این ترسِ از گناه را از من بگیر
بگو دنیا چشمهایش را ببندد
تا لحظه ای آدمی باشم بی وحشت از خودش
- ۲۸۶
- ۱۹ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط