Empire of the Six Towers:
Empire of the Six Towers:
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p²⁹
رفتم از اتاقش بیرون .
تا رسیدم به دفتر و اتاق خودم ، سر یکهو گیج رفت میخواستم بیوفتم که دستمو از میز گرفتم . بعد چند لحظه حالم خوب شد .
+ این دیگه چی بود ؟!
وسایلم رو برداشتم و رفتم خونه .
ویو آریا *
یکهو اومد توی دفترم و به شکل یک فرشته نجاتم داد ... اما ... اما چرا ..؟!
من که باهاش خوب رفتار نکرده بودم .
از شیشه ی پنجره داشتم نگاهش میکردم . واو واقعا ... واقعا خوشگله ....
به خودت بیا آریااااا !
فردا * ویو کاترین *
امروز دو تا دادگاه داشتم و واقعا الان گوشت کوبیده شدم .
= اون زنیکه ی حرومزاده کجاست که زندگی منو فا.ک داده .. هاااان !
اینجا چه خبره . رفتم جلو و گفتم :
+ آقا ی محترم اینجا چاله میدون نیس ها اینجا شرکت . با کی کار دارین که کل ساختمون رو گذاشتین رو سرتون . اینقدر نفهمین که توی تایم ناهار کارکنان نباید مزاحم بشین ؟!
= هااا ... به تو چه جوجه .... هااااا یادم اومد ... تو همون حرومی هستی که زنم رو ازم گرفتی ... دنیا رو روی سرت خراب میکنم .
+ مثل اینکه از موتوری پیک گرفتین . حالتون سرجاش نیس . بفرمایید بیرون !
= امروز توی دادگاه ... زنمو ازم گرفتین
+ هااا تو همونی هستی که زنت رو کتک میزدی و طفلکی درخواست طلاق کرده بود . خوب کاری کردم اونو از دست همچین هیولایی نجات دادم
= بذار وقتی .... اون رئیس کو*ی ایت اومد بهش میگم ....
+ آقای استرلانگ امرزو دادگاه مهم دارن و ....
× "آدرین"
× پلیس اینجاست . به حق قانون دستاتو بگیر بالای سرت . شما آقا به جرم کتک و تهمت و متهم کردن یک وکیل و فحاشی بازداشت هستین
واقعا آدرین فرشته ی نجاتمه ...
عجب مرتیکه ای بود هاااا . داشتم میرفتم کافه تریا که آریا و آدرین دیدم که خوشحال بودن .
یک لحظه ... یک لحظه محو لبخند آریا شدم .
چقدر زیبا میخنده ....
با صدای اِما به خودم اومدم ..
& کاترین ! کاترین ! کجایی دختر ؟!
+ هااا ... چی ... چیشده ؟
& لیسا رو نگاه . قشنگ غرق نگاه آدرین شده
یکی زدن به لیسا و گفتم : شیطون روش کراشی نه ؟!
بلند داد زد : چییی ؟!
زدیم زیر خنده .
من سریع غذام رو خوردم و رفتم طبقه ی بالا و داشتم پرونده هارو پیرینت میگرفتم و کسی توی اون طبقه نبود .
یکهو دیگه چیزی نشنیدم . چشمام سیاهی رفت و دست و پام شروع به لرزیدن کردن ...
+ من ... من چم ... شده ... آییی "صدای آروم و بیجون"
یکهو همه جا تار شد و تعادلم رو از دست دادم داشتم میوفتادم که یک دفعه ....
ادامه دارد ....
#اکشن #روزمرگی #وکالت #دیالوگ #عاشقانه #سناریو #داستان #فیک_نویسی #رمان #غم_انگیز #نفرت_به_عشق #نفرت_به_عشق
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p²⁹
رفتم از اتاقش بیرون .
تا رسیدم به دفتر و اتاق خودم ، سر یکهو گیج رفت میخواستم بیوفتم که دستمو از میز گرفتم . بعد چند لحظه حالم خوب شد .
+ این دیگه چی بود ؟!
وسایلم رو برداشتم و رفتم خونه .
ویو آریا *
یکهو اومد توی دفترم و به شکل یک فرشته نجاتم داد ... اما ... اما چرا ..؟!
من که باهاش خوب رفتار نکرده بودم .
از شیشه ی پنجره داشتم نگاهش میکردم . واو واقعا ... واقعا خوشگله ....
به خودت بیا آریااااا !
فردا * ویو کاترین *
امروز دو تا دادگاه داشتم و واقعا الان گوشت کوبیده شدم .
= اون زنیکه ی حرومزاده کجاست که زندگی منو فا.ک داده .. هاااان !
اینجا چه خبره . رفتم جلو و گفتم :
+ آقا ی محترم اینجا چاله میدون نیس ها اینجا شرکت . با کی کار دارین که کل ساختمون رو گذاشتین رو سرتون . اینقدر نفهمین که توی تایم ناهار کارکنان نباید مزاحم بشین ؟!
= هااا ... به تو چه جوجه .... هااااا یادم اومد ... تو همون حرومی هستی که زنم رو ازم گرفتی ... دنیا رو روی سرت خراب میکنم .
+ مثل اینکه از موتوری پیک گرفتین . حالتون سرجاش نیس . بفرمایید بیرون !
= امروز توی دادگاه ... زنمو ازم گرفتین
+ هااا تو همونی هستی که زنت رو کتک میزدی و طفلکی درخواست طلاق کرده بود . خوب کاری کردم اونو از دست همچین هیولایی نجات دادم
= بذار وقتی .... اون رئیس کو*ی ایت اومد بهش میگم ....
+ آقای استرلانگ امرزو دادگاه مهم دارن و ....
× "آدرین"
× پلیس اینجاست . به حق قانون دستاتو بگیر بالای سرت . شما آقا به جرم کتک و تهمت و متهم کردن یک وکیل و فحاشی بازداشت هستین
واقعا آدرین فرشته ی نجاتمه ...
عجب مرتیکه ای بود هاااا . داشتم میرفتم کافه تریا که آریا و آدرین دیدم که خوشحال بودن .
یک لحظه ... یک لحظه محو لبخند آریا شدم .
چقدر زیبا میخنده ....
با صدای اِما به خودم اومدم ..
& کاترین ! کاترین ! کجایی دختر ؟!
+ هااا ... چی ... چیشده ؟
& لیسا رو نگاه . قشنگ غرق نگاه آدرین شده
یکی زدن به لیسا و گفتم : شیطون روش کراشی نه ؟!
بلند داد زد : چییی ؟!
زدیم زیر خنده .
من سریع غذام رو خوردم و رفتم طبقه ی بالا و داشتم پرونده هارو پیرینت میگرفتم و کسی توی اون طبقه نبود .
یکهو دیگه چیزی نشنیدم . چشمام سیاهی رفت و دست و پام شروع به لرزیدن کردن ...
+ من ... من چم ... شده ... آییی "صدای آروم و بیجون"
یکهو همه جا تار شد و تعادلم رو از دست دادم داشتم میوفتادم که یک دفعه ....
ادامه دارد ....
#اکشن #روزمرگی #وکالت #دیالوگ #عاشقانه #سناریو #داستان #فیک_نویسی #رمان #غم_انگیز #نفرت_به_عشق #نفرت_به_عشق
- ۱.۴k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط