{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درویشی تنگدست به در خانه توانگری

درویشی تنگدست به در خانه توانگری
رفت و گفت:
شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای
که به درویشان دهی، من نیز درویشم

خواجه گفت:
من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی...

پس درویش تاملی کرد وگفت:
ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه
خدای کریم را گذاشته به در خانه
چون تو گدائی آمده ام...
این را بگفت و روانه شد.

خواجه متأثر گشته از دنبال وی شتافت
و هر چه کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد.

از او بخواه که دارد
و میخواهد که از او بخواهی...

از او مخواه که ندارد
و می ترسد که از او بخواهی...!
دیدگاه ها (۲)

آدمے تا زمانے ڪه سختی‌هایش رامی‌فهمد زنده استولے وقتے سختی‌ه...

معرفت جاه و مقام نیست به هر کس ندهندمعرفت راه و مرامیست که ب...

نیاز نیست انسان بزرگی باشیم... انسان بودن خود نهایت بزرگی اس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط