خنده از میکده بگریخت کجائی ساقی

خنده از میـکده بگـریخت ، کجــائی ساقی؟
بر سـر میـکده غــم ریخت ،کجـائی ساقی؟

آن شب مسـت که من بودم و، پیمـانه و تو
رفت و با زَهــرِ غم آمیـخت ،کجـائی ساقی؟

خانه ای کز گل مهتــاب ،عطـش می نوشید
... بر سرم بی تو فـرو ریخــت، کجائی ساقی؟

سیــنه ام چاک شد و، شبنم چشمم خشکید
بس‌که شب فتنه برانگیـخت ، کجائی ساقی؟

آن سر زلف ، که عمری سـر و سامانم بود
یک شــبه پاک بهـم ریخــت ،کجائی ساقی؟

هرچه یک عمر «سها»حلقه‌ی آن زلف کشید
رفت و بر گــردنم آویخــت ، کجائی ساقی؟
دیدگاه ها (۳)

خدایا... من اگر بد باشم تورا بنده خوب بسیار است ... امااگر ت...

قایقی ساخته ام..جنسش از راز و نیازبادبانش از صبر، دکلش از ای...

«پیشانی ام»سجده گاه لب هایت؛«چشمانم»میعادگاه قدم هایت؛«دستان...

ﺩﺭ ﻗﻠــــــــــــﺐ ﮐﻮﭼﮑـمفـﺮﻣﺎﻧﺮﻭﺍﯾــــــــــــﯽ ﻣﯿﮑـنیﺑﺪﻭﻥ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط