{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

### پارت اول

### پارت اول

همه‌چیز از یه ایمیل شروع شد.

اون روز مثل همیشه پشت میز نشسته بودم و بی‌حوصله صفحه‌ی لپ‌تاپم رو نگاه می‌کردم که ناگهان یه پیام جدید روی صفحه ظاهر شد.

**«با درخواست شما برای پذیرش در دانشگاه سئول موافقت شد.»**

چند ثانیه فقط به صفحه خیره موندم.

قبول شده بودم...

دانشگاه سئول.

همون جایی که مدت‌ها برای رسیدن بهش تلاش کرده بودم.

با ذوق از جام بلند شدم و تقریباً دویدم سمت اتاق مامان و بابا.

— قبول شدم!

مامان با خوشحالی نگام کرد، ولی بابا فقط لبخند زد و گفت:

— تبریک می‌گم دخترم.

اما چند دقیقه بعد، وقتی فهمیدم تصمیمشون چیه، لبخند از صورتم محو شد.

— یعنی چی باید برم کره؟!

مامان آهسته گفت:

— دانشگاهت اونجاست، لیسا.

— خودم می‌دونم! ولی چرا باید تنهایی برم یه کشور دیگه؟

بابا جواب داد:

— چون تنها نیستی. برادرت اونجاست.

شوگا...

برادرم تازه وارد گروه **BTS** شده بود. اسمش کم‌کم داشت بین مردم شناخته می‌شد، ولی راستش من هنوز خیلی از جزئیات زندگی جدیدش رو نمی‌دونستم. فقط می‌دونستم حسابی سرش شلوغه.

با ناراحتی گفتم:

— یعنی منو می‌فرستین پیش شوگا؟

مامان لبخند زد.

— حداقل خیالمون راحته که برادرت اونجاست.

چند روز بعد، همه‌چیز آماده شد.

چمدونم رو بستم، بلیت رو گرفتم و بالاخره راهی کره شدم.

---

وقتی هواپیما در فرودگاه سئول نشست، چند لحظه فقط از پشت شیشه به بیرون نگاه کردم.

کره...

بالاخره رسیده بودم.

چمدونم رو برداشتم و از فرودگاه بیرون اومدم. بعد گوشی‌ام رو درآوردم و به شوگا زنگ زدم.

— الو؟

صدای خسته‌ی شوگا از اون طرف خط اومد.

— لیسا؟

— آره. رسیدم.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

— وایسا... الان؟

— خب آره! قرار بود بیای دنبالم.

شوگا آهی کشید.

— لیسا، واقعاً نمی‌تونم بیام. سرم خیلی شلوغه.

با تعجب گفتم:

— یعنی چی نمی‌تونی بیای؟ من اینجام، وسط فرودگاه!

— ببین... یه ماشین برات می‌فرستم. فقط برو هتلی که آدرسش رو برات می‌فرستم.

— هتل؟!

— آره. فعلاً اونجا بمون تا خودم بیام.

قبل از اینکه چیزی بگم، تماس قطع شد.

چند ثانیه گوشی رو جلوی صورتم نگه داشتم.

— این دیگه چه وضعشه؟

چند دقیقه بعد، آدرس هتل برام فرستاده شد.

وقتی ماشین جلوی هتل توقف کرد، با دیدن ساختمان چند طبقه‌ی عظیم و فوق‌العاده لوکس، خشکم زد.

— شوخی می‌کنی...

وارد هتل شدم.

همه‌چیز آن‌قدر شیک و بزرگ بود که حس می‌کردم اشتباهی وارد یه قصر شدم.

آروم زیر لب گفتم:

— شوگا چطوری پولش به اینجا رسیده؟

همین‌طور که داشتم اطراف رو نگاه می‌کردم، چند نفر از کارکنان هتل نزدیکم شدن.

یکی از اون‌ها با احترام گفت:

— خانم لیسا؟

سرم رو تکون دادم.

— بله؟

لبخند زد و گفت:

— شما خواهر شوگا هستید، درست است؟

— بله... ولی از کجا فهمیدید؟

همه با شنیدن اسم شوگا رفتار محترمانه‌ای پیدا کردند.

یکی از کارکنان چمدونم رو گرفت.

— اجازه بدید براتون ببریم.

با تعجب گفتم:

— نه، خودم می‌تونم.

اما قبول نکردند.

بالاخره منو به سمت آسانسور بردند و تا طبقه‌ی مخصوص اتاقم همراهی‌ام کردند.

جلوی در اتاق ایستادم.

کلید رو گرفتم و چند لحظه به در خیره شدم.

بعد نفس عمیقی کشیدم.

کلید رو داخل قفل گذاشتم...

**تق.**

در باز شد.

دستگیره رو پایین کشیدم و وارد اتاق شدم.((((((
((سلام آرمی ها اونایی که به بی تی اس علاقه مند هستید تصمیم گرفتم برای شما آرمی ها ناناز رمان بنویسم برای سرگرمی تون فقط اگه خوشت اومد تو کامنت بگید پارت بعدی بزار فقط اینا رمان برای آرمی ها عزیزم نوشتم تموم سعی مو کردم خوب در بیاد حالا باز نضر آرمی ها من مهم
✨BTS))
____________________________________
دیدگاه ها (۰)

گذشت اما دیگه نه ذوقی موندهنه امیدی🫠

در پس ابر تاریک رنگین کمان است

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط