ســلامــم را رســان بـاد صبـا آرامــــش جـــان را
ســلامــم را رســان بـاد صبـا آرامــــش جـــان را
بگــو آن طــرۀ مُشکیــن بـه یغمـا بـرده دل ما را
قســم بـر خـــال هنـدویـت شـــدم مجنــون و آواره
بیـا ای دلبـــــــرم سـامـان بـده آشفتــه سـامـان را
رخ از سر درون گوید سرشک از فرقت جانکاه
همین بس عارفان را و نیـازی نیست اذعـان را
رسـد آیا کـه بنشینـی طــوا فـت همچــو پـروانـه
کنـــم لیـلای رویـاهـا ، کنـی تکمیـل احسـان را
گلاب ناب می پاشــم به آن ره را کـه می آیـی
وبا مــژگـان خــود جارو زنم خـار مغیلان را
به امیــد وصالت شاعرت بنشسته ای دلبــر
به ظلمت منتظــربرپـرتـو خـورشیـد تابان را
بگــو آن طــرۀ مُشکیــن بـه یغمـا بـرده دل ما را
قســم بـر خـــال هنـدویـت شـــدم مجنــون و آواره
بیـا ای دلبـــــــرم سـامـان بـده آشفتــه سـامـان را
رخ از سر درون گوید سرشک از فرقت جانکاه
همین بس عارفان را و نیـازی نیست اذعـان را
رسـد آیا کـه بنشینـی طــوا فـت همچــو پـروانـه
کنـــم لیـلای رویـاهـا ، کنـی تکمیـل احسـان را
گلاب ناب می پاشــم به آن ره را کـه می آیـی
وبا مــژگـان خــود جارو زنم خـار مغیلان را
به امیــد وصالت شاعرت بنشسته ای دلبــر
به ظلمت منتظــربرپـرتـو خـورشیـد تابان را
- ۱.۴k
- ۰۷ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط