𝓟𝓪𝓻𝓽 ۵۵
𝓟𝓪𝓻𝓽 ۵۵
ات ویو
صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم
تمام بدنم از مسابقه دیشب درد میکرد
آروم از جام بلند شدم و پرده رو کنار زدم
نور آفتاب مستقیم توی اتاق افتاد
یه نفس عمیق کشیدم
ات: انگار واقعاً تموم شد...
گوشیمو برداشتم
چند تا پیام داشتم
یکی از ریچارد
ریچارد: «تا وقتی نتیجه مسابقه اعلام نشده، مراقب باش پارک ممکنه زیر نظرت داشته باشه»
یه پیام هم از همی بود
همی: بیداری؟
امروز بعد دانشگاه وقت داری؟
لبخند زدم
همی تنها کسی بود که میدونست من از مدتها قبل آرزو داشتم وارد دنیای مافیا بشم
ولی هنوز خبر نداشت که دیشب برای اولین بار با خود پارک مسابقه دادم
براش نوشتم
ات: آره، بعد دانشگاه میام پیش تو و مبینا
چند ثانیه بعد جواب داد
همی: منتظرتیم
گوشیمو کنار گذاشتم و آماده شدم
...
ویو دانشگاه
همین که وارد دانشگاه شدم، بایلو از دور دست تکون داد
بایلو: ات اینجایی
لبخند زدم و رفتم سمتش
ات: صبح بخیر
بایلو: صبح بخیر
بعد با دقت نگام کرد
بایلو: چرا قیافت انقدر خستست؟
ات: تا دیر وقت بیدار بودم
بایلو: معلومه، زیر چشمت سیاه شده
خندیدم
ات: قهوه داری؟
بایلو قهوهای که توی دستش بود رو سمتم گرفت
بایلو: اینو برای تو گرفتم، میدونستم دوباره بدون صبحونه میای
قهوه رو گرفتم
ات: مرسی، جونم رو نجات دادی
بایلو خندید
بایلو: عادت کردم
داشتیم سمت کلاس میرفتیم که سومین و دوستاش از کنارمون رد شدن
سومین شروع کرد به قلدر بازی درآوردن برای ات ات چسبوند به دیوار و خم در گوشش گفت
سومین: ات باید ببینمت (آروم)
ات: بهت پیام میدم(آروم)
...
وقتی به کلاس رسیدیم، هنوز استاد نیومده بود
من و بایلو آخر کلاس نشستیم
بایلو دفترشو باز کرد
بایلو: تکلیف دیشب رو نوشتی؟
چند ثانیه ساکت موندم
بعد یادم افتاد
ات: وای...
اصلاً یادم رفت
بایلو زد زیر خنده
بایلو: معلوم بود، معلومه ذهنت یه جای دیگهست
قبل از اینکه چیزی بگم، در کلاس باز شد
همه از جاشون بلند شدن
پارک وارد کلاس شد
کت مشکیش مثل همیشه مرتب بود
نگاهش روی کل کلاس چرخید
وقتی به من رسید...
چند ثانیه بیشتر از بقیه نگاهم کرد
اخم خیلی ریزی روی صورتش نشست
پارک: بشینید
همه نشستیم
پارک شروع کرد به درس دادن
ولی هر چند دقیقه یه بار، ناخودآگاه نگاش سمت من برمیگشت
انگار هنوز داشت به مسابقه دیشب فکر میکرد
...
بعد از تموم شدن کلاس، من و بایلو از دانشگاه خارج شدیم
بایلو: امروز عجله داری؟
ات: آره، باید برم دوستامو ببینم
بایلو: همون همی و مبینا؟
ات: آره
بایلو: سلام منم بهشون برسون
ات: حتماً
از بایلو خداحافظی کردم و سوار تاکسی شدم
...
نیم ساعت بعد
جلوی یه کافه از ماشین پیاده شدم
همی تا منو دید، از جاش بلند شد و بغلم کرد
همی: بالاخره اومدی
ات: دلم براتون تنگ شده بود
مبینا هم با خنده گفت
مبینا: انگار یه ساله ندیدیمت، خانم همیشه گرفتار
کنارشون نشستم
گارسون سفارشهامونو آورد
همی یه جرعه از قهوهش خورد و گفت
همی: هنوزم دنبال اون هدفتی؟
چند لحظه سکوت کردم
بعد لبخند زدم
ات: آره... هنوز بیخیالش نشدم
همی سری تکون داد
همی: فقط یه قول بهم بده
ات: چه قولی؟
همی: هر اتفاقی افتاد، خودتو گم نکن
نگاهش کردم
اگه میفهمید من از چند شب پیش، وارد همون دنیایی شدم که همیشه دربارهش حرف میزدیم...
نمیدونستم چه واکنشی نشون میده
همین موقع گوشیم روی میز لرزید
یه پیام از شماره ناشناس
«پارک داره روی دانشجوها تحقیق میکنه... مراقب باش...»
لبخند از روی لبم محو شد
همی متوجه تغییر قیافهم شد
همی: ات...
اتفاقی افتاده...؟
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
ات ویو
صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم
تمام بدنم از مسابقه دیشب درد میکرد
آروم از جام بلند شدم و پرده رو کنار زدم
نور آفتاب مستقیم توی اتاق افتاد
یه نفس عمیق کشیدم
ات: انگار واقعاً تموم شد...
گوشیمو برداشتم
چند تا پیام داشتم
یکی از ریچارد
ریچارد: «تا وقتی نتیجه مسابقه اعلام نشده، مراقب باش پارک ممکنه زیر نظرت داشته باشه»
یه پیام هم از همی بود
همی: بیداری؟
امروز بعد دانشگاه وقت داری؟
لبخند زدم
همی تنها کسی بود که میدونست من از مدتها قبل آرزو داشتم وارد دنیای مافیا بشم
ولی هنوز خبر نداشت که دیشب برای اولین بار با خود پارک مسابقه دادم
براش نوشتم
ات: آره، بعد دانشگاه میام پیش تو و مبینا
چند ثانیه بعد جواب داد
همی: منتظرتیم
گوشیمو کنار گذاشتم و آماده شدم
...
ویو دانشگاه
همین که وارد دانشگاه شدم، بایلو از دور دست تکون داد
بایلو: ات اینجایی
لبخند زدم و رفتم سمتش
ات: صبح بخیر
بایلو: صبح بخیر
بعد با دقت نگام کرد
بایلو: چرا قیافت انقدر خستست؟
ات: تا دیر وقت بیدار بودم
بایلو: معلومه، زیر چشمت سیاه شده
خندیدم
ات: قهوه داری؟
بایلو قهوهای که توی دستش بود رو سمتم گرفت
بایلو: اینو برای تو گرفتم، میدونستم دوباره بدون صبحونه میای
قهوه رو گرفتم
ات: مرسی، جونم رو نجات دادی
بایلو خندید
بایلو: عادت کردم
داشتیم سمت کلاس میرفتیم که سومین و دوستاش از کنارمون رد شدن
سومین شروع کرد به قلدر بازی درآوردن برای ات ات چسبوند به دیوار و خم در گوشش گفت
سومین: ات باید ببینمت (آروم)
ات: بهت پیام میدم(آروم)
...
وقتی به کلاس رسیدیم، هنوز استاد نیومده بود
من و بایلو آخر کلاس نشستیم
بایلو دفترشو باز کرد
بایلو: تکلیف دیشب رو نوشتی؟
چند ثانیه ساکت موندم
بعد یادم افتاد
ات: وای...
اصلاً یادم رفت
بایلو زد زیر خنده
بایلو: معلوم بود، معلومه ذهنت یه جای دیگهست
قبل از اینکه چیزی بگم، در کلاس باز شد
همه از جاشون بلند شدن
پارک وارد کلاس شد
کت مشکیش مثل همیشه مرتب بود
نگاهش روی کل کلاس چرخید
وقتی به من رسید...
چند ثانیه بیشتر از بقیه نگاهم کرد
اخم خیلی ریزی روی صورتش نشست
پارک: بشینید
همه نشستیم
پارک شروع کرد به درس دادن
ولی هر چند دقیقه یه بار، ناخودآگاه نگاش سمت من برمیگشت
انگار هنوز داشت به مسابقه دیشب فکر میکرد
...
بعد از تموم شدن کلاس، من و بایلو از دانشگاه خارج شدیم
بایلو: امروز عجله داری؟
ات: آره، باید برم دوستامو ببینم
بایلو: همون همی و مبینا؟
ات: آره
بایلو: سلام منم بهشون برسون
ات: حتماً
از بایلو خداحافظی کردم و سوار تاکسی شدم
...
نیم ساعت بعد
جلوی یه کافه از ماشین پیاده شدم
همی تا منو دید، از جاش بلند شد و بغلم کرد
همی: بالاخره اومدی
ات: دلم براتون تنگ شده بود
مبینا هم با خنده گفت
مبینا: انگار یه ساله ندیدیمت، خانم همیشه گرفتار
کنارشون نشستم
گارسون سفارشهامونو آورد
همی یه جرعه از قهوهش خورد و گفت
همی: هنوزم دنبال اون هدفتی؟
چند لحظه سکوت کردم
بعد لبخند زدم
ات: آره... هنوز بیخیالش نشدم
همی سری تکون داد
همی: فقط یه قول بهم بده
ات: چه قولی؟
همی: هر اتفاقی افتاد، خودتو گم نکن
نگاهش کردم
اگه میفهمید من از چند شب پیش، وارد همون دنیایی شدم که همیشه دربارهش حرف میزدیم...
نمیدونستم چه واکنشی نشون میده
همین موقع گوشیم روی میز لرزید
یه پیام از شماره ناشناس
«پارک داره روی دانشجوها تحقیق میکنه... مراقب باش...»
لبخند از روی لبم محو شد
همی متوجه تغییر قیافهم شد
همی: ات...
اتفاقی افتاده...؟
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
- ۱۴۴
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط