که ایزانا اومد جلو و نزاشت که مایکی یومی رو بگیره و تنبيه
که ایزانا اومد جلو و نزاشت که مایکی یومی رو بگیره و تنبيه کنه
ایزانا : مگه از روی جنازه من رد بشی که یومی رو تنبيه کنی
مایکی: ایزانا بچه خودمه و میدونم دارم چیکار میکنم
ایزانا : خوب منم عموشم
مایکی: قرار نیست که من تنبيه اش کنم
ایزانا : پس کی قراره این کارو کنه
مایکی: کاکاچو اون هم معلمشه و هم کسیه که تربیتش کرده که انگار بچه ای شیطونی شده
ایزانا : تنبيه هش که با کمربند یا شلاق نیست
مایکی: معلومه که نه
ایزانا : اگه ابزار های شکنجه نباشه عیبی نداره
مایکی: احمق برای بچه همیچین کاری نمی کنیم
که یومی چسبید به پاهای ایزانا
ایزانا : پس چرا میترسه
که گوشی ایزانا زنگ میخوره و گوشی رو جواب میده
ایزانا : الو.......سلام.....چی شده........ها؟......باشه باشه اومدم!
ایزانا گوشی رو قطع کرد
ایزانا : خوب انگار یک مشکلی برام پیش اومده بهتره که برم و یومی اگه زیاد اذیتت کردن بهم با تبلتت زنگ بزن
که مایکی دست یومی رو گرفت و از ایزانا جداش کرد و ایزانا خم شد و گونه اش رو بوسید رفت
که مایکی نگاه یومی کرد و یومی ترس بدی به جونش افتاد
یک ساعت بعد*
یومی : ایییی سنگینهههه
کاکوچو: این همه رو تربیتت وقت گذاشتم این بود جواب کار های خوب من
یومی : س....سرم داره میشکنه دستم ...اییییی
کاکوچو چهارتا کتاب سنگین گذاشته بود رو سر یومی و مجبورش کرده بود که یکی از پاهاش بالا باشه و رو دوتا دستش سه تا کتاب خیلی سنگین گذاشته بود و اگه یکی از کتاب ها می افتاد یک کتاب دیگه ولی خیلی سنگین روی سر یومی میزاشت
یومی : اخخخخخ کاکوچو هق ...هق ....سرممممممم...هق ..دستم....هق ...هق هق
کاکوچو: هر چقدر می خواهی گریه کن کسی صدات رو نمیشنوه اگه هم بشنوه حقی نداره که تو کار من دخالت کنه
یومی : دیگه ....هق ..هق هیچ وقت باهات ....هق ...هق حرف نمی ...هق ...زنممممممممممم
کاکوچو: تموم شد ؟ تعسیر گذار بود
کاکوچو روی یک صندلی رو به روی یومی نشسته بود و داشت نگاهش میکرد و یومی هم داشت زجر میکشید
یومی : کاکاچو...هق ....چقدر باید .....هق وایسم
کاکوچو: امممممممم .....بزار ببینم .....دو ساعت
یومی : نههههههههههههههه هق هق هق ......ببخشید ببخشید دیگه از این کارها نمی کنم ....هق هق ...ببخشید
کاکوچو که دلش یکم به حال یومی سوخت گفت
کاکوچو: باشه فقط یک ساعت خوبه
یومی : هق هق هق هق.....بازم زیاده ..هق
کاکاچو: اگه می خواهی همون دو ساعت رو انتخاب کنم
یومی : نه نه نه هق هق همین ..هق خوبه
کاکوچو: هوففففففففففففف من از دست تو چیکار کنم اخههههه ..................بیست دقیقه وایسا
یومی : هق....هق ....جدی
کاکوچو: اهوم
بیست دقیقه بعد *
کاکوچو تمام کتاب ها رو از روی سر و دست یومی برداشت و پاهاش لرزید افتاد زمین
و کاکوچو هم یومی دو روی تخت گذاشت و خودش رفت پیش مایکی
کاکوچو : رئیس همون طور کی گفتین یومی رو تنبيه کردم
مایکی: خوب خوبه دیگه درس ابرت شد که بدون اجازه من کاری نکنه ولی چرا زود تموم شد
کاکوچو: چون دلم به حالش سوخت و کم ترش کردم
مایکی: ................
🤎💛🤎💛🤎💛🤎💛🤎💛🤎💛🤎💛🤎🤎💛🤎💛
ببخشید که دیر پارت دادم 😘
ایزانا : مگه از روی جنازه من رد بشی که یومی رو تنبيه کنی
مایکی: ایزانا بچه خودمه و میدونم دارم چیکار میکنم
ایزانا : خوب منم عموشم
مایکی: قرار نیست که من تنبيه اش کنم
ایزانا : پس کی قراره این کارو کنه
مایکی: کاکاچو اون هم معلمشه و هم کسیه که تربیتش کرده که انگار بچه ای شیطونی شده
ایزانا : تنبيه هش که با کمربند یا شلاق نیست
مایکی: معلومه که نه
ایزانا : اگه ابزار های شکنجه نباشه عیبی نداره
مایکی: احمق برای بچه همیچین کاری نمی کنیم
که یومی چسبید به پاهای ایزانا
ایزانا : پس چرا میترسه
که گوشی ایزانا زنگ میخوره و گوشی رو جواب میده
ایزانا : الو.......سلام.....چی شده........ها؟......باشه باشه اومدم!
ایزانا گوشی رو قطع کرد
ایزانا : خوب انگار یک مشکلی برام پیش اومده بهتره که برم و یومی اگه زیاد اذیتت کردن بهم با تبلتت زنگ بزن
که مایکی دست یومی رو گرفت و از ایزانا جداش کرد و ایزانا خم شد و گونه اش رو بوسید رفت
که مایکی نگاه یومی کرد و یومی ترس بدی به جونش افتاد
یک ساعت بعد*
یومی : ایییی سنگینهههه
کاکوچو: این همه رو تربیتت وقت گذاشتم این بود جواب کار های خوب من
یومی : س....سرم داره میشکنه دستم ...اییییی
کاکوچو چهارتا کتاب سنگین گذاشته بود رو سر یومی و مجبورش کرده بود که یکی از پاهاش بالا باشه و رو دوتا دستش سه تا کتاب خیلی سنگین گذاشته بود و اگه یکی از کتاب ها می افتاد یک کتاب دیگه ولی خیلی سنگین روی سر یومی میزاشت
یومی : اخخخخخ کاکوچو هق ...هق ....سرممممممم...هق ..دستم....هق ...هق هق
کاکوچو: هر چقدر می خواهی گریه کن کسی صدات رو نمیشنوه اگه هم بشنوه حقی نداره که تو کار من دخالت کنه
یومی : دیگه ....هق ..هق هیچ وقت باهات ....هق ...هق حرف نمی ...هق ...زنممممممممممم
کاکوچو: تموم شد ؟ تعسیر گذار بود
کاکوچو روی یک صندلی رو به روی یومی نشسته بود و داشت نگاهش میکرد و یومی هم داشت زجر میکشید
یومی : کاکاچو...هق ....چقدر باید .....هق وایسم
کاکوچو: امممممممم .....بزار ببینم .....دو ساعت
یومی : نههههههههههههههه هق هق هق ......ببخشید ببخشید دیگه از این کارها نمی کنم ....هق هق ...ببخشید
کاکوچو که دلش یکم به حال یومی سوخت گفت
کاکوچو: باشه فقط یک ساعت خوبه
یومی : هق هق هق هق.....بازم زیاده ..هق
کاکاچو: اگه می خواهی همون دو ساعت رو انتخاب کنم
یومی : نه نه نه هق هق همین ..هق خوبه
کاکوچو: هوففففففففففففف من از دست تو چیکار کنم اخههههه ..................بیست دقیقه وایسا
یومی : هق....هق ....جدی
کاکوچو: اهوم
بیست دقیقه بعد *
کاکوچو تمام کتاب ها رو از روی سر و دست یومی برداشت و پاهاش لرزید افتاد زمین
و کاکوچو هم یومی دو روی تخت گذاشت و خودش رفت پیش مایکی
کاکوچو : رئیس همون طور کی گفتین یومی رو تنبيه کردم
مایکی: خوب خوبه دیگه درس ابرت شد که بدون اجازه من کاری نکنه ولی چرا زود تموم شد
کاکوچو: چون دلم به حالش سوخت و کم ترش کردم
مایکی: ................
🤎💛🤎💛🤎💛🤎💛🤎💛🤎💛🤎💛🤎🤎💛🤎💛
ببخشید که دیر پارت دادم 😘
- ۱۸۷
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط