{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلاااام من یکتام و این اولین پست منه بزرگترین و تنها آرز

سلاااام من یکتام و این اولین پست منه. بزرگترین و تنها آرزو ی من اینه که یه روزی بتونم نویسنده بشم. برای این کار به کمکتون نیاز دارم. این داستان اولین پارت از اولین داستانیه که من می‌خوام بنویسم اممممیییییدوارم خوشتون بیاد گوگولیا❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥

The Beauty of blindness 🦯🕶️
Part 1️⃣
پسر کوچک مثل همیشه به کمک خدمتکاران قصر از راه مخفی قصر که به شهر راه داشت استفاده کرد‌ و وارد بازار بزرگ شهر شد. غرفه داران بلند کالاهای خود را تبلیغ میکردند تا مشتری ها به سمتشون بیان. لباس های فاخر و زرنشانش توجه مردم را به او جلب می‌کرد. برایش اهمیتی نداشت. دلیل دویدنش آنقدر برایش گرانبها بود که تمام سد های دنیا هم او را متوقف نمی‌کردند.
با شنیدن صدای آرام بخش زمزمه ای الهی متوجه شد راه را درست آمده‌. به سمت کلبه ی چوبی قدیمی که صدا از آن شنیده میشد رفت.
پسرک با هیجان به داخل کلبه دوید و گفت:( لونا! سلام! من بلاخره دوباره اومدم!).
پسر با آغوشی بزرگ به سوی او دوید و مانند همیشه با آغوش گرم لونا مواجه شد. با چشمان بزرگ و معصومش به زیبایی الهی لونا نگریست. به چشمهای آبی بی سویش که نابینا بودند، به صورت سفید و زیبای او. هر بخش صورتش را انگار خداوند خودش با دستان خودش کشیده بود و به وجود آورده بود.
لونا به آرامی و صبورانه دست خود را بالا آورد و با کمی تلاش توانست سر پسر را نوازش کند. چند وقتی بود که غذا نخورده بود. در هر صورت...دختری ضعیف و نابینا همانند او بی مصرف بود و نه می‌توانست ازدواج کند و نه می‌توانست کار کند. زن مسنی که او رو در این حال دیده بود کلبه ی چوبی خود را رایگان در اختیار اون قرار داده بود و لونا جز چند عدد کتاب با خط بریل و این کلبه چیز دیگری نداشت. اما به تازگی این پسر کوچک به اسم آنتوان که شاهزاده ی کشور و پسر پادشاه سرد و قدرتمند کشور بود، شروع کرده بود که با او ملاقات های کوچکی را به صورت مخفیانه داشته باشد.
در این ملاقات های کوچک لونا و آنتوان، آنتوان سرش را آرام بر روی پای لونا می‌گذاشت و به داستانهای او گوش می سپرد. هر داستان پندی بزرگ بود و در زندگی آنتوان کوچک تاثیری بزرگ داشت. داستان‌هایی در مورد دلاوری، وفاداری، گاهی داستان هایی غم انگیز و گاهی پرشور. این ملاقات ها از چند بار در ماه کم‌کم تبدیل به ملاقات های روزانه شده بود.
دو سال گذشت و در این دوسال آنتوان هر روز غذای لونا رو فراهم می‌کرد. یک روز آنتوان پیش لونا نیامد. لونا....


واااااییییی خیییییلییییی خودم دوسش دارممممممم امیدوارررم ازش خوشتون بیاد مرسییییی❤️‍🔥❤️‍🔥
لایک یادتون نره 😘😘😘

#رویال‌ #داستان‌ #عاشقانه‌ #عشق #رمانتیک #سناریو #رمان #غمگین #تخیلات
#kiss #love #mother #yeki_story #father
دیدگاه ها (۳)

ویسگون نمیزاره پارت بعدی رو بزارممم🥶😭😭

داستان

تک پارتی جونگ کوک (تنها بازماندگان)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط