#theheartofsea
#theheartofsea
#fourthpart
#Minsung
دخترک با سماجت خندید و خواست چیزی بگه که صدای برادرش مانعش شد
(لی مینجی با کی انقدر-)
با دیدن جیسونگ و کتاب تو دستش نیشخندی زد و گفت
(مینجیا...چطوره یکم من و مهمونمو تنها بزاری؟)
دخترک سعی کرد به پای مینهو لگد بزنه و بگه گو نخور ولی نگاه مینهو اجازه اینکارو بهش ندا و با تخسی رفت
مینهو به کتاب تو دست جیسونگ اشاره کرد
(دیروز نیومدی هان شی)
جیسونگ با دستپاچگی تعظیم کرد و زانو زد و سرو ماشین انداخت و بعد کتابو با احترام بالا سرش گرفت
(متاسفم قربان..متاسفم سرورم واقعا نتونستم بیام )
مینهو با سرش یه جیسونگ اشاره کرد و اجاره برخاستن بهش داد
(درسته...خیلی کارم اهمیت نداشت...به هر حال...فردا دارم برمیگردم تو دریا خوشحال میشم تو مراسم خدافظی ببینمت)
و کتاب رو از جیسونگ گرفت و رفت...جیسونگ با شوک عمیقی به کتاب تو دست مینهو نگاه کرد و آب دهنشو قورت داد و از کاخ بیرون رفت
تو راه یتیم خونه خوراکی های مختلفی برای بچه ها گرفت و وقتی وارد شد همه بچه های کوچیک حتی نوحوونا با جیغ دویدن سمتش و بغلش کرد
خاله سو دوباره وقتی جیسونگ رو دید شروع به گریه کرد و جیسونگ حدود ۴۰ دقیقه صرف اروم کردن سو کرد
خاله سو همراه همکار های دیگش مینا و جینسو با نگاهی مادرانه به جیسونگ که داشت زندگی مستقل دو سه روزش رو تعریف میکرد نگاه میکردن...همه چیز برای جیسونگ خوب بود تا جینسو پرسید
(جیسونگا شنیدم که با شاهزاده همکلام شدی پسرم چطور بود؟)
جیسونگ رنگش پرید و فقط من من کنان گفت
(ام...اممم...خوب...خوب بود)
سو اروم با مهربونی گفت
(میتونی نقاش کاخ بشی؟ یا یه باریستای سلطنتی)
جیسونگ خندید و دست سو رو گرفت
(خالههه! مگه به این ساده گیاس؟ من با همین یه چسه شغل ما تحتم میاز به دوخت و دوز داره)
سو خندید و موهای جیسونگ رو بع هم ریخت
(امان از دست تو)
اون شب تا صبح کل اون یتیم خونه قدیمی و کوچیک روصدای خنده پر کرده بود و جیسونگ میتونست قسم بخوره یکی از بهترین شبایی بود که تو این یتیم خونه تجربه کرده بود
وقتی برگشت خونه تو فکر این بود که فردا برای مراسم خدافظی مینهو بره یا نه
(اههه فاک توشششش)
با عصبانیت خودشو پرت کرد رو مبل کوچیکی که گوشه خونه بود
تصمیم گرفت برای تشکر از رفتار خوب شاهزاده و اون شام وهمه چی یه نقاشی از کشتیش بکشه و اون نقاشی تا صبح بیدار نگهش داشت
بالاخره ساعت ۷ صبح تونست تا ساعت ۱۲ یکم چشماشو رو هم بزاره
بعد از یکم به خودش رسیدن و کادو کردن اون نقاشی بزرگ به سمت اسکله قدیمی شهر رفت
اکثر مردم گونگ گام پیش اسکله جمع شده بودن و ملکه باز گریه میکرد
مینهو بعد از در آغوش گرفتن خانوادش و خدافظی با مردم و مخفیانه گشتن دنبال جیسونگ با یکم نا امیدی سوار کشتیش شد چون مینهو رو ندید...جیسونگ تا به خودش اومد دوید با اون نقاشی سمت کشتی که اروم حرکت میکرد و مردم اروم میرفتن...و جیسونگ یهو پرید تو آب...ملکه و مینجی جیغ زدن و پادشاه فقط آدم فرستاد تاجیسونگو از نجات بدن ولی جیسونگ تو همون چند ثانیه غیب شد و وقتی پیداش نکردن برگشتن سمت اسکله...واقعیت این بود جیسونگ نقاشی وسط راه از دستش ول شد و خیس شد ولی چسبیده بود به کشتی و یه جور تونست از زیر کشتی وارد انباز بشه...
برای پارت بعد ۵ تا لایک لطفااااااااا
#fourthpart
#Minsung
دخترک با سماجت خندید و خواست چیزی بگه که صدای برادرش مانعش شد
(لی مینجی با کی انقدر-)
با دیدن جیسونگ و کتاب تو دستش نیشخندی زد و گفت
(مینجیا...چطوره یکم من و مهمونمو تنها بزاری؟)
دخترک سعی کرد به پای مینهو لگد بزنه و بگه گو نخور ولی نگاه مینهو اجازه اینکارو بهش ندا و با تخسی رفت
مینهو به کتاب تو دست جیسونگ اشاره کرد
(دیروز نیومدی هان شی)
جیسونگ با دستپاچگی تعظیم کرد و زانو زد و سرو ماشین انداخت و بعد کتابو با احترام بالا سرش گرفت
(متاسفم قربان..متاسفم سرورم واقعا نتونستم بیام )
مینهو با سرش یه جیسونگ اشاره کرد و اجاره برخاستن بهش داد
(درسته...خیلی کارم اهمیت نداشت...به هر حال...فردا دارم برمیگردم تو دریا خوشحال میشم تو مراسم خدافظی ببینمت)
و کتاب رو از جیسونگ گرفت و رفت...جیسونگ با شوک عمیقی به کتاب تو دست مینهو نگاه کرد و آب دهنشو قورت داد و از کاخ بیرون رفت
تو راه یتیم خونه خوراکی های مختلفی برای بچه ها گرفت و وقتی وارد شد همه بچه های کوچیک حتی نوحوونا با جیغ دویدن سمتش و بغلش کرد
خاله سو دوباره وقتی جیسونگ رو دید شروع به گریه کرد و جیسونگ حدود ۴۰ دقیقه صرف اروم کردن سو کرد
خاله سو همراه همکار های دیگش مینا و جینسو با نگاهی مادرانه به جیسونگ که داشت زندگی مستقل دو سه روزش رو تعریف میکرد نگاه میکردن...همه چیز برای جیسونگ خوب بود تا جینسو پرسید
(جیسونگا شنیدم که با شاهزاده همکلام شدی پسرم چطور بود؟)
جیسونگ رنگش پرید و فقط من من کنان گفت
(ام...اممم...خوب...خوب بود)
سو اروم با مهربونی گفت
(میتونی نقاش کاخ بشی؟ یا یه باریستای سلطنتی)
جیسونگ خندید و دست سو رو گرفت
(خالههه! مگه به این ساده گیاس؟ من با همین یه چسه شغل ما تحتم میاز به دوخت و دوز داره)
سو خندید و موهای جیسونگ رو بع هم ریخت
(امان از دست تو)
اون شب تا صبح کل اون یتیم خونه قدیمی و کوچیک روصدای خنده پر کرده بود و جیسونگ میتونست قسم بخوره یکی از بهترین شبایی بود که تو این یتیم خونه تجربه کرده بود
وقتی برگشت خونه تو فکر این بود که فردا برای مراسم خدافظی مینهو بره یا نه
(اههه فاک توشششش)
با عصبانیت خودشو پرت کرد رو مبل کوچیکی که گوشه خونه بود
تصمیم گرفت برای تشکر از رفتار خوب شاهزاده و اون شام وهمه چی یه نقاشی از کشتیش بکشه و اون نقاشی تا صبح بیدار نگهش داشت
بالاخره ساعت ۷ صبح تونست تا ساعت ۱۲ یکم چشماشو رو هم بزاره
بعد از یکم به خودش رسیدن و کادو کردن اون نقاشی بزرگ به سمت اسکله قدیمی شهر رفت
اکثر مردم گونگ گام پیش اسکله جمع شده بودن و ملکه باز گریه میکرد
مینهو بعد از در آغوش گرفتن خانوادش و خدافظی با مردم و مخفیانه گشتن دنبال جیسونگ با یکم نا امیدی سوار کشتیش شد چون مینهو رو ندید...جیسونگ تا به خودش اومد دوید با اون نقاشی سمت کشتی که اروم حرکت میکرد و مردم اروم میرفتن...و جیسونگ یهو پرید تو آب...ملکه و مینجی جیغ زدن و پادشاه فقط آدم فرستاد تاجیسونگو از نجات بدن ولی جیسونگ تو همون چند ثانیه غیب شد و وقتی پیداش نکردن برگشتن سمت اسکله...واقعیت این بود جیسونگ نقاشی وسط راه از دستش ول شد و خیس شد ولی چسبیده بود به کشتی و یه جور تونست از زیر کشتی وارد انباز بشه...
برای پارت بعد ۵ تا لایک لطفااااااااا
- ۱۰۴
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط