{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌸 رمان ساکورا اسکول

🌸 رمان ساکورا اسکول

👻 پیام ساعت ۳:۳۳

قسمت دوم

ساکورا با ترس به صفحه گوشی خیره شد.

پیام نوشته بود:

«رِی داره بهت دروغ می‌گه...»

هنوز چند ثانیه نگذشته بود که پیام دیگری آمد.

«اگر می‌خوای حقیقت رو بفهمی، امشب ساعت ۱۲ به پشت‌بام مدرسه بیا... تنها.»

صبح روز بعد، ساکورا تمام مدت حواسش به رِی بود.

رِی انگار می‌دانست چه اتفاقی افتاده است.

زنگ آخر، آرام کنار ساکورا ایستاد و گفت:

«هر پیامی که برات میاد رو باور نکن. یکی داره سعی می‌کنه تو رو به دام بندازه.»

ساکورا پرسید:

«اون کیه؟»

رِی فقط گفت:

«اگه اسمش رو بگم... پیدام می‌کنه.»

همان شب، ساعت ۱۲، ساکورا با ترس به پشت‌بام مدرسه رفت.

باد شدیدی می‌وزید و مدرسه کاملاً ساکت بود.

ناگهان صدای قدم‌هایی از پشت سرش آمد.

وقتی برگشت...

هیچ‌کس آنجا نبود.

اما روی زمین یک گوشی قدیمی افتاده بود.

گوشی ناگهان روشن شد و بدون اینکه کسی به آن دست بزند، یک پیام روی صفحه ظاهر شد:

«بالای سرت رو نگاه کن...»

ساکورا آرام سرش را بالا آورد...

و سایه‌ی یک نفر را دید که روی لبه پشت‌بام ایستاده بود و آرام به او لبخند می‌زد...

پایان قسمت دوم...
[ادامه دارد...]
شرایط پارت بعد:
۱۰ لایک
۵ بازنش
دیدگاه ها (۰)

🌸 رمان ساکورا اسکول | «پیام ساعت ۳:۳۳» 👻❤️قسمت اولساعت ۳:۳۳ ...

📖 پیام ساعت ۳:۳۳🎭 ژانر👻 ترسناک | ❤️ عاشقانه | 🔎 رازآلود | 🎓 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط