Rockstar band
پارت ۲۶
چند روز گذشت...یونگ ، عملش رو انجام داد و عملش موفقیت امیز بود و الان کاملا خوب شده و دیگه نیازی نیست تو بیمارستان بمونه..جیسونگ ، اون رو یه مدرسه سبت نام کرده تا کمی سرگرم بشه..ازدواج مینهو با اون دختر ها ، به اون خوبی که پدرش میخواست پیش نمیره ، و این موضوع پدرش رو اعصبانی میکنه..فلیکس هم ، دیگه از اینکه بخواد به هیونجین اعتراف کنه نا امید شده...و دلیلش هم..
ویو هیونلیکس
مثل همیشه ، داشتن باهم به خونه میرفتن که یهو هیونجین گفت
هیونجین: عا راستی..اون دفعه گفتی یوری مثل دوست دخترمه..باید بگم که الان واقعا دوست دخترمه..
فلیکس، با شنیدن این حرف هیونجین، تونست صدای شکستن قلبش رو بشنوه..شوکه شده بود و نمیدونست چی بگم..به سختی لبخندی زد و گفت
فلیکس: مبارک باشه..
هیونجین: ممنون..هی خوبی؟
فلیکس: اره چرا..
هیونجین: انگار کشتی هات غرق شدن..
خنده ی الکی کرد و گفت
فلیکس: نه نه خوبم..
هیونجین: خوبه..
بعد چند دقیقه ، به خونه هاشون رسیدن از هم خداحافظی کردن..فلیکس؟ تا وارد خونه شد ،اجازه داد اشک هاش پایین بریزن..پشت در روی زمین نشست و خودش رو بغل کرد..گریه های ارومش ، به هق هق تبدیل شد..هق هق هایی که هر ثانیه بلند تر میشدن...نمیتونست..نمیتونست باور کنه عشق زندگیش الان مال یکی دیگس..فکر میکرد هنوز وقت داره..هنوز برای اعتراف وقت داره..اما دیر شده بود..خیلی دیر شده بود و هیج کاریم از دستش بر نمیومد..بالاخره باید قبولش میکرد که اون عشق یه عشق یه طرفه اس!..عشقی که هر کس دچارش بشه ، درونش نابود میشه و کم کم جون میده..و الان فلیکس درگیر این عشق بود و نمیتونست ازش دل بکنه..و از اون طرف نمیخواست کاری کنه که رابطشون خراب بشه و عشقش رو ناراحت ببینه..تنها کاری که میتونست بکنه..تماشا بود..تماشا کردن اونا و حسرت خوردن که چرا اون جای یوری نیست..حسرت اینکه کاش شجاع بود و زودتر اعتراف میکرد..شاید..شاید اون هم به مرور زمان عاشقش میشد..ولی الان دیگه نه..الان مال یکی دیگه بود..
چند روز گذشت...یونگ ، عملش رو انجام داد و عملش موفقیت امیز بود و الان کاملا خوب شده و دیگه نیازی نیست تو بیمارستان بمونه..جیسونگ ، اون رو یه مدرسه سبت نام کرده تا کمی سرگرم بشه..ازدواج مینهو با اون دختر ها ، به اون خوبی که پدرش میخواست پیش نمیره ، و این موضوع پدرش رو اعصبانی میکنه..فلیکس هم ، دیگه از اینکه بخواد به هیونجین اعتراف کنه نا امید شده...و دلیلش هم..
ویو هیونلیکس
مثل همیشه ، داشتن باهم به خونه میرفتن که یهو هیونجین گفت
هیونجین: عا راستی..اون دفعه گفتی یوری مثل دوست دخترمه..باید بگم که الان واقعا دوست دخترمه..
فلیکس، با شنیدن این حرف هیونجین، تونست صدای شکستن قلبش رو بشنوه..شوکه شده بود و نمیدونست چی بگم..به سختی لبخندی زد و گفت
فلیکس: مبارک باشه..
هیونجین: ممنون..هی خوبی؟
فلیکس: اره چرا..
هیونجین: انگار کشتی هات غرق شدن..
خنده ی الکی کرد و گفت
فلیکس: نه نه خوبم..
هیونجین: خوبه..
بعد چند دقیقه ، به خونه هاشون رسیدن از هم خداحافظی کردن..فلیکس؟ تا وارد خونه شد ،اجازه داد اشک هاش پایین بریزن..پشت در روی زمین نشست و خودش رو بغل کرد..گریه های ارومش ، به هق هق تبدیل شد..هق هق هایی که هر ثانیه بلند تر میشدن...نمیتونست..نمیتونست باور کنه عشق زندگیش الان مال یکی دیگس..فکر میکرد هنوز وقت داره..هنوز برای اعتراف وقت داره..اما دیر شده بود..خیلی دیر شده بود و هیج کاریم از دستش بر نمیومد..بالاخره باید قبولش میکرد که اون عشق یه عشق یه طرفه اس!..عشقی که هر کس دچارش بشه ، درونش نابود میشه و کم کم جون میده..و الان فلیکس درگیر این عشق بود و نمیتونست ازش دل بکنه..و از اون طرف نمیخواست کاری کنه که رابطشون خراب بشه و عشقش رو ناراحت ببینه..تنها کاری که میتونست بکنه..تماشا بود..تماشا کردن اونا و حسرت خوردن که چرا اون جای یوری نیست..حسرت اینکه کاش شجاع بود و زودتر اعتراف میکرد..شاید..شاید اون هم به مرور زمان عاشقش میشد..ولی الان دیگه نه..الان مال یکی دیگه بود..
- ۱۹.۳k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۸۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط