{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤

Part : eight

باید یه کاری میکردم ، یا من اونو میکشتم یا همه چیزمو از دست میدادم . آخه چرا اینکارو می‌کرد؟ ثروتی که من دارم حتی بخش ناچیزی از ثروت اون هم نبود !
فهمیدم باید چی کار کنم ! آره دیوونگی بود ولی من یه بار انجامش داده بودم و دوباره هم میتونستم انجامش بدم ! باید ... باید تهیونگو می‌کشتم !
ولی ایندفعه باید یه کار ظریف انجام می‌دادم، باید ... باید سم به خوردش میدادم !
بلادون یا خرزهره ؟
گل برف یا اقونیطون ؟
کدوم کشنده تر بود ؟ کدوم منو از شر بدبختی هام برای همیشه خلاص می‌کرد؟
فقط همینو میدونستم کع... باید همین امشب عملیش کنم ... هر چی زودتر بهتر !
سریع لباسامو عوض کردم و به سمت در اصلی عمارت رفتم که دوباره باهاش برخوردم !
+آخخخ ... چب کار میکنی ، مگه کوری جلوتو نمیبینی ؟
_اینو یه سلام گرم در نظر میگیرم آقای جئون ! (😏)
+هر چی میخوای در نظر بگیر برام مهم نیست ، حالا از سر راهم برو کنار !
_جایی میخوای بری ؟
+به تو ربطی نداره اینجا خونه ی خودمه ، نکنه توی خونه ی خودم هم باید از تو اجازه بگیرم ؟
_البته که نه ، ولی ...
+ولی چی ؟

احساس کردم چشمای تیره اش دوباره دارن به رنگ کهربایی تبدیل میشن ولی هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد .
تهیونگ لب زد :
_ولی از اونجایی که تو مال پدربزرگم بودی و اون الان مرده و من تنها وارثشم، پس یعنی ... تو الان مال منی !
+چرا چرند میگی ، مگه من وسیله‌م که مال کسی باشم ؟
_معلومه که نه !
+خب اگه اینطوره از سر راهم برو کنار !
با دست راستم به سینش کوبیدم و از راه به کنار زدمش . به سرت دویدم و سوار ماشین شدم و نمی‌دونستم کجا میرم ، فقط میدونستم که چی میخوام !
دیدگاه ها (۰)

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : nine سریع سمت یکی از ماشینای میل...

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : Seven ویوی تهیونگ :دوباره و دوبا...

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : Sixویوی جونگ کوک :اصلا نمی‌دونست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط