ممنون میشم وقت بذارید و بخونیدش
ممنون میشم وقت بذارید و بخونیدش ^^ ౨ৎ
فضای موزه ی قدیمی را از زیر نظر گرفت و چشم هایش را بست. دستش را به دیوار پوشیده از کاغذ دیواری های کهنه و خاک خورده کشید، چشم هایش را گشود و به تابلوی نقاشی قدیمی از اسطوره ی باستانی رومی خیره شد. تجسم کرد باز هم کودکی است که بر روی زمین مرمری موزه میدود و نقاشی هارا تماشا میکند و به این می اندیشد که روزی باز هم به اینجا برمیگردد و ذوق و شورش برای دیدن نقاشی ها تا همیشه پایدار است. او بازگشته بود اما نه با شور و اشتیاق قبل، دیگر آن کودک بی دغدغه و خوشحال نبود اما باز هم در قلبش ″جیمین″ کوچکی بود که میخواست نقاشی هارا در آغوش بکشد. دست از نگاه کردن به تابلوی قدیمی برنداشته بود که دست هایی استخوانی و لاغری جلوی چشم هایش را گرفتند.
قلبش چون گنجشک کوچکی لرزید. دست های کوچکش را روی انگشت های او کشید، فهمید که باید توضیحی برای کارش بدهد اما او سکوت کرد و حرفی نزد. لحظه ای بعد نجوای «با من بیا» را زیر گوشش شنید و اینبار دستی که محافظ چشم هایش شده بود دور مچ نازکش پیچیده شد. از برق چشم هایش جمله ی «بیا بدویم» را خواند. با یکدیگر همچو همبازی های کودکی که همدیگر را پس از چندی دیده بودند می دویدند و طنین صدای خنده هایشان در فضای بزرگ و خالی موزه میپیچید. کودکی ″یونگی″ را کاملا به یاد داشت، به یاد میاورد که چطور با چشم های گربه مانندش به اون نگاه میکند و دستش را برای دعوت به همراهی در بازی کودکانه اش دراز کرده است، از گذشته با صدای ذوق زده ی او بیرون کشیده شد و اکنون خودش را چون آهویی آزاد رها کرد و اورا در دویدن همراهی کرد. قلبش باز هم مانند گذشته اشتیاق را پذیرفت و لب هایش برای لبخندی زیبا باز شدند. سرش را برگرداند و پسرک خندان را دید که نگاهش تفاوتی با گذشته نداشت. حالا ″جیمین″ میدید که جمله ی «تو از تمام این نقاشی ها زیباتری»مانند اشکی از چشم های پسر میریزد.
ممنون برای نگاه زیباتون ֹ ⃝𑁍 ִׄି⏝࣪
فضای موزه ی قدیمی را از زیر نظر گرفت و چشم هایش را بست. دستش را به دیوار پوشیده از کاغذ دیواری های کهنه و خاک خورده کشید، چشم هایش را گشود و به تابلوی نقاشی قدیمی از اسطوره ی باستانی رومی خیره شد. تجسم کرد باز هم کودکی است که بر روی زمین مرمری موزه میدود و نقاشی هارا تماشا میکند و به این می اندیشد که روزی باز هم به اینجا برمیگردد و ذوق و شورش برای دیدن نقاشی ها تا همیشه پایدار است. او بازگشته بود اما نه با شور و اشتیاق قبل، دیگر آن کودک بی دغدغه و خوشحال نبود اما باز هم در قلبش ″جیمین″ کوچکی بود که میخواست نقاشی هارا در آغوش بکشد. دست از نگاه کردن به تابلوی قدیمی برنداشته بود که دست هایی استخوانی و لاغری جلوی چشم هایش را گرفتند.
قلبش چون گنجشک کوچکی لرزید. دست های کوچکش را روی انگشت های او کشید، فهمید که باید توضیحی برای کارش بدهد اما او سکوت کرد و حرفی نزد. لحظه ای بعد نجوای «با من بیا» را زیر گوشش شنید و اینبار دستی که محافظ چشم هایش شده بود دور مچ نازکش پیچیده شد. از برق چشم هایش جمله ی «بیا بدویم» را خواند. با یکدیگر همچو همبازی های کودکی که همدیگر را پس از چندی دیده بودند می دویدند و طنین صدای خنده هایشان در فضای بزرگ و خالی موزه میپیچید. کودکی ″یونگی″ را کاملا به یاد داشت، به یاد میاورد که چطور با چشم های گربه مانندش به اون نگاه میکند و دستش را برای دعوت به همراهی در بازی کودکانه اش دراز کرده است، از گذشته با صدای ذوق زده ی او بیرون کشیده شد و اکنون خودش را چون آهویی آزاد رها کرد و اورا در دویدن همراهی کرد. قلبش باز هم مانند گذشته اشتیاق را پذیرفت و لب هایش برای لبخندی زیبا باز شدند. سرش را برگرداند و پسرک خندان را دید که نگاهش تفاوتی با گذشته نداشت. حالا ″جیمین″ میدید که جمله ی «تو از تمام این نقاشی ها زیباتری»مانند اشکی از چشم های پسر میریزد.
ممنون برای نگاه زیباتون ֹ ⃝𑁍 ִׄି⏝࣪
- ۱۱.۱k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط