{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و احساسم چنین می گفت :

و احساسم چنین می گفت :
مرا از خود نمی رانی ...
کمی دلسنگ و مغروری ،
ولی ... بی من نمی مانی

و بعضی وقت ها شاید
حضورت را نمی بینم
تو اما با شکیبایی
برایم شعر می خوانی
و باور کن بدون تو
دلم را پاره خواهم کرد
خودت این را نمی دانی ؟!
دیدگاه ها (۱)

عاشقانه های شبنم

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

گاهی دلم می‌خواهد کسی بدون اینکه چیزی بپرسم، بفهمد چقدر خسته...

بـرای تویـی که تنهایی هایمــ پر از یاد توستــ …بـرای تویـی ک...

پروانه جان

شاید هیچ‌وقت دختری نداشته باشم که موهایش را آرام شانه بزنم، ...

یک روز، میان تمام چیزهایی که از دست داده‌ای،به عقب نگاه می‌ک...

آمدم بنویسم کاش آدمیزاد قدرت داشت از همه عزیزانش دفاع و حمای...

حالا که اسب‌های سینه‌ام سرکشی نمی‌کنند، اکنون که طوری آرام گ...

وقتی لب تو خنده زد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط