{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حوالی سی تا چهل سالگی

حوالی سی تا چهل سالگی
فهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود! 
حالا می‌فهمم
چیزی بالاتر از سلامتی
چیزی بهتر از لحظه ی حال
بااهمیت تر از شادی
باارزش تر از تخیل
و در صدر ِ همه
نفسهایی که نفهمیده دَم و بازدَم می‌شدند!

حالا می‌فهمم
استرس
تشویش
دلهره
ترس ِآزمون
ترس ِنتیجه
ترس ِکنکور
اضطراب ِسربازی

ترس از آینده
وحشت از عقب ماندن
دلهره تنهایی
تردیدهای ِمستاصل کننده
نگرانی از غربت
وحشت از غریبی
غصه‌های ِعصر ِجمعه
اول ِ مهر
۱۴ فروردین
بیکاری
هرگز نه ماندگار بودند
نه ارزش ِلحظه‌های ِ هَدَررفته‌اَم را داشتند. 

حالا می‌فهمم
یک کبد ِسالم چندبرابر ِلیسانسم ارزشمنداست.
کلیه‌هایم از تمامی ِکارهایم
دیسک کمرم ازمتراژ ِخانه
تراکم ِاستخوانم ازغروب‌های ِجمعه
روحم از تمام ِنگرانیهایم
زمانم ازهمه‌ی ناشناخته‌های ِآینده‌های ِنیامده اَم
شادیم ازتمام ِلحظه‌های ِعبوسم
امیدم ازهمه‌ی یاس‌هایم باارزش‌تر بودند. 

حالا می‌فهمم
چقدر موهایم قیمتی بودند
و
چقدر یک ثانیه بیشترکنار ِفرزندم زنده بمانم
ارزش ِتمام ِشغلهای ِدنیا را دارد.
دیدگاه ها (۸)

چه می شد اگر مثل پروانه هاکمی دست و پای دلت باز بودبه هر جا ...

در سال جدید...*یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حت...

چای که مرغوب نباشد چیزی به آن اضافه می کنم:چوب دارچینی، هِلی...

هنگامی که مشتاق آموختنید، معلمی می‌یابید و زمانی که آرزو دار...

_____پارت²⁰ نفرین کوچولو_____لوسیفر یک قدم از دل تاریکی بیرو...

مرد بی رحم

when silence became a scream p23

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط