سخن بسیار است آقا جان،

سخن بسیار است آقا جان،
اما جز اشک و آه چیزی قابل بیان نبوده و نیست.
در تمام عمر مشتاق دیدارتان بودم، امروز بالاخره توفیق یافتم؛ هر چند پیچیده در پرچم مقدس ایران آرمیده بودید اما ایرادی در قداست و صلابت شما ایجاد نمی‌کرد.
آقا جان با مشت گره کرده برایتان برخاستم، زندگی را رها کردم تا تمام زندگی‌ام را دو دستی بچسبم و بدرقهٔ دیار عشق کنم.
من در وداع با شما شرکت کردم تا فقط باور کنم،
باور کنم نبود تان را،
باور کنم رفتن تان را،
باور کنم تنهایی عجین شده با قلبم را،
باور کنم رفتن جانم را...
آری برای اولین بار چشمم به قامت تان منور شد، افسوس که برای وداع بود نه برای فدا کردن جان ناچیزم برای شما.
حلال کنید آقا جان، حلال کنید.
کم گذاشتیم، کوتاهی کردیم، همراهی تان نکردیم، حلال کنید. از آن بالا، از آسمان ها، باز هم پدرانه مراقب مان باشید. خودتان هوای پسرتان، آقای عزیز تر از جان مان را داشته باشید.
حالا بیشتر از هر وقت دیگری می‌دانم چقدر برایم عزیز هستید و چقدر دوستدارتان هستم.
قدر ندانستیم، حلال کنید.

(سیزدهم تیر ماه ۱۴۰۵
ساعات اولیهٔ بازگشایی درب مصلی)
دیدگاه ها (۱۹)

سر از دست دادیم سرور از دست دادیم تو علی بودی پس پدر از دست ...

اینجا چقدر آسمان نزدیک است...

سلام ، قبلاً گفته بودم من وقتی پستی در صفحه ی کاربری ببینم ک...

یکم آذر ۱۳۴۷ در روستای شیخ‌حسن از توابع شهر کرج به دنیا آمد،...

سلام ، خداوند متعال خیر دنیا و آخرت نصیب شما حافظان ایثارگر ...

🥀 قسمت هشتم فاطمه چه کسی بود؟تا اینجا شاید فکر کرده با...

🚨 طنز تلخدو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بس...

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 74 روز بعد..(پرش زمانی ب...

#تلنگر#داستان واقعییادمه دوران مجردی خوبی داشتم؛ طوری که گاه...

time P5پروانه ای کوچک و سفید که در تضاد کامل با سیاهی های آن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط