دیگه کسی نیومد با ریندو قمار کنه مگه با کارت هایی به حز ک
دیگه کسی نیومد با ریندو قمار کنه مگه با کارت هایی به حز کارت های معروف ریندو
حالا ران کامل بیخیال شد. واقعا به چی فکر میکرد؟! ریندو هایتانی بخواد چیزی رو ببازه؟!
انگار دوباره داداشش رو شناخت.
از بالای سر ریندو مثل اجل بلند شد و درحالی که پوزخند میزد فحشی حواله ریندو و حد و آبادش کرد
ران : ( قرمساق!)
و بعد هم با بیخیالی رفت و خودشو کنار سانزو انداخت. حالا خیالش راحت شده بود. ریندو آدم راحت باختن نبود.
ریندو بار دیگه به ساعتش نگا کرد. گوفی کشید و از جیبش یه بسته پودر کوکائین بیرون آورد. روی میز پخش کرد و با کارت بانکی مرتبش کرد.
_ ( چقدر لفتش میده!)
دماغشو پایین برد و یه دم عمیق از پودر کشید. اون طرف عمارت اما یه داستان دیگه ای بود. یوشیرو ده دقیقه فقط داشت سر کامیل داد میکشید که زنی احمق و خودخواه که نمیخواد اون موفق بشه. و بعدم شروع کرد به هزار و یک دلیل که اون نمیبازه و اتفاق بدی نمیفته
حالاهم که داشت کشون کشون کامیل رو به محل قمار میبرد غرغرکنان تموم حرفاشو مرور کرد.
یوشیرو : ( یارو کلا بازی بلد نیست! من حریفش میشم امکان نداره که من ببازم. درضمن مگه میخواد چیکار کنه؟! دوست دخترای خودش هزرا برابر از تو خوشگل تر و جذاب ترن!)
با همین حرفا بود مه همیشه اعتماد به نفس کامیل خورد میکرد.
هنوز در ورودی عمارت رو باز نکرده بود که کامیل دستش رو کشید
+ ( ولم کن! تو مرد نیستی تو یه نامردی!)
کامیل دستی زیر چشماش کشید. سعی کرد گریه نکنه. نباید گریه میکرد. دلش نمیخواست خودشو جلوی این مرد ضعیف جلوه بده. میخواسد حرفشو به کرسی بشونه.
یوشیرو : ( من مرد نیستم؟! مگه همین الان ندیدی جلوی چشم خودت نبردمش؟! این هیچ گهی نمیتونه بخوره قمارش افتضاحه! نمیتونه کارت بر بزنه!)
کامیل ساکت بود و قیافش هنوزم خشمگین بود. سر پایین انداخت و با خودش قسم خورد اوه زلزله هم بیاد از جاش تکون نخوره.
یوشیرو : ( اصن تو مگه خودت از این خونه خوشت نیومد؟!)
نگاه کامیل خیلی بی اعتبار روی یوشیرو افتاد. یوشیرو داشت از این همه سرکشی کامیل آتیش میگرفت و خیلی سخت جلوی خودشو گرفته بود تا دستشو دور گردنش حلقه نکنه و اونو خفه نکنه
یوشیرو : ( دروغ که نمیگم! یا بار دیگه میشینم پشت میز میبرمش. توه برمش که قطعا میبرمش تو میشی خانم این خونه اگرم به فرض محال باختم....)
نگاه کامیل دقیق تر شد. خانم این خونه شدن؟! چقد دور و بعید بنظر میاد.
+ ( اگه باختی چی یوشیرو؟!)
از تون خواست حرفشو تموم کنه. خوشش نمیومد کسی نصفه نیمه صحبت بکنه. یوشیرو قیفه ای کلافه و بیچاره به خودش گرفت.
یوشیرو : ( فقط یه شبه کامیل!)
صداش پایین و پایین تر میومد. سرشو پایین انداخت. راضی نبود.
+( نمیبازی که؟!)
یوشیرو اصن از لحن طلبکار کامیل خوشش نیومد. فعلا کارش پیش این دختر لنگ بود. بعدا طلایی تک تک اینکارا شو درمیآورد. کامیل چندسالی رو پیش کاکوچو می موند تا برگرده. حتما برمیگشت تا این خواهر و برادر رو ادب کنه.
کی را اما حالش خیلی بدتر از این ح فا بود. یوشیرو یا بار دیگه دستشو محکم گرفت. نه از روی عشق و محافظت فقط برای اینکه فرار نکنه.
کامیل چندبار نفس عمیق کشید تا حالت تعوش از بین بره. مدام با خودش جمله های مثبت تکرار میکرد. مگه همین الان یوشیرو اون رو نبرده بود؟! اشکال نداره الانم این کارو میکنه.
دوباره داخل ویلا شدن و از گله ها بالا رفتن
ایندفعه به جای نگاه کردن به آدما به ویلا نگاه کرد. سر سراییی بزرگ که وسطش یه ستون گرد و بزرگ دیده میشد. که درهایی برای اتق های داخلش داشت. سازه خیل بزرگی بود مخصوصا اونم تو این جنگل. مشخصه که هزینه خیلی زیادی بابتش دادن. عمرا اگه اینجا مال یوشیرو میشد!
از پله ها بالا رفتن. دوباره به میز قمار رسیدن اولین چیزی که توجه کامیل رو جلب کرد رد پودر سفید بود. کردنش سریع به سمت میز جلوی ریندو چرخید. همون بود و بعد به باریستا و به بقیه جاها. همه داشتن مواد مصرف میکردن
این نشونه خوبی بود برای یوشیرو چون اگه ریندو بخاطر مواد خوش و حواسشو از دست میداد شانس برد اون بیشتر میشد.
از همن الانم خودشو صاحب این خونه میدید.
سناریو ریندو
برف کوچولوی من ✨
اسمو تازه انتخاب کردم خاک تو سرم ولش
حالا ران کامل بیخیال شد. واقعا به چی فکر میکرد؟! ریندو هایتانی بخواد چیزی رو ببازه؟!
انگار دوباره داداشش رو شناخت.
از بالای سر ریندو مثل اجل بلند شد و درحالی که پوزخند میزد فحشی حواله ریندو و حد و آبادش کرد
ران : ( قرمساق!)
و بعد هم با بیخیالی رفت و خودشو کنار سانزو انداخت. حالا خیالش راحت شده بود. ریندو آدم راحت باختن نبود.
ریندو بار دیگه به ساعتش نگا کرد. گوفی کشید و از جیبش یه بسته پودر کوکائین بیرون آورد. روی میز پخش کرد و با کارت بانکی مرتبش کرد.
_ ( چقدر لفتش میده!)
دماغشو پایین برد و یه دم عمیق از پودر کشید. اون طرف عمارت اما یه داستان دیگه ای بود. یوشیرو ده دقیقه فقط داشت سر کامیل داد میکشید که زنی احمق و خودخواه که نمیخواد اون موفق بشه. و بعدم شروع کرد به هزار و یک دلیل که اون نمیبازه و اتفاق بدی نمیفته
حالاهم که داشت کشون کشون کامیل رو به محل قمار میبرد غرغرکنان تموم حرفاشو مرور کرد.
یوشیرو : ( یارو کلا بازی بلد نیست! من حریفش میشم امکان نداره که من ببازم. درضمن مگه میخواد چیکار کنه؟! دوست دخترای خودش هزرا برابر از تو خوشگل تر و جذاب ترن!)
با همین حرفا بود مه همیشه اعتماد به نفس کامیل خورد میکرد.
هنوز در ورودی عمارت رو باز نکرده بود که کامیل دستش رو کشید
+ ( ولم کن! تو مرد نیستی تو یه نامردی!)
کامیل دستی زیر چشماش کشید. سعی کرد گریه نکنه. نباید گریه میکرد. دلش نمیخواست خودشو جلوی این مرد ضعیف جلوه بده. میخواسد حرفشو به کرسی بشونه.
یوشیرو : ( من مرد نیستم؟! مگه همین الان ندیدی جلوی چشم خودت نبردمش؟! این هیچ گهی نمیتونه بخوره قمارش افتضاحه! نمیتونه کارت بر بزنه!)
کامیل ساکت بود و قیافش هنوزم خشمگین بود. سر پایین انداخت و با خودش قسم خورد اوه زلزله هم بیاد از جاش تکون نخوره.
یوشیرو : ( اصن تو مگه خودت از این خونه خوشت نیومد؟!)
نگاه کامیل خیلی بی اعتبار روی یوشیرو افتاد. یوشیرو داشت از این همه سرکشی کامیل آتیش میگرفت و خیلی سخت جلوی خودشو گرفته بود تا دستشو دور گردنش حلقه نکنه و اونو خفه نکنه
یوشیرو : ( دروغ که نمیگم! یا بار دیگه میشینم پشت میز میبرمش. توه برمش که قطعا میبرمش تو میشی خانم این خونه اگرم به فرض محال باختم....)
نگاه کامیل دقیق تر شد. خانم این خونه شدن؟! چقد دور و بعید بنظر میاد.
+ ( اگه باختی چی یوشیرو؟!)
از تون خواست حرفشو تموم کنه. خوشش نمیومد کسی نصفه نیمه صحبت بکنه. یوشیرو قیفه ای کلافه و بیچاره به خودش گرفت.
یوشیرو : ( فقط یه شبه کامیل!)
صداش پایین و پایین تر میومد. سرشو پایین انداخت. راضی نبود.
+( نمیبازی که؟!)
یوشیرو اصن از لحن طلبکار کامیل خوشش نیومد. فعلا کارش پیش این دختر لنگ بود. بعدا طلایی تک تک اینکارا شو درمیآورد. کامیل چندسالی رو پیش کاکوچو می موند تا برگرده. حتما برمیگشت تا این خواهر و برادر رو ادب کنه.
کی را اما حالش خیلی بدتر از این ح فا بود. یوشیرو یا بار دیگه دستشو محکم گرفت. نه از روی عشق و محافظت فقط برای اینکه فرار نکنه.
کامیل چندبار نفس عمیق کشید تا حالت تعوش از بین بره. مدام با خودش جمله های مثبت تکرار میکرد. مگه همین الان یوشیرو اون رو نبرده بود؟! اشکال نداره الانم این کارو میکنه.
دوباره داخل ویلا شدن و از گله ها بالا رفتن
ایندفعه به جای نگاه کردن به آدما به ویلا نگاه کرد. سر سراییی بزرگ که وسطش یه ستون گرد و بزرگ دیده میشد. که درهایی برای اتق های داخلش داشت. سازه خیل بزرگی بود مخصوصا اونم تو این جنگل. مشخصه که هزینه خیلی زیادی بابتش دادن. عمرا اگه اینجا مال یوشیرو میشد!
از پله ها بالا رفتن. دوباره به میز قمار رسیدن اولین چیزی که توجه کامیل رو جلب کرد رد پودر سفید بود. کردنش سریع به سمت میز جلوی ریندو چرخید. همون بود و بعد به باریستا و به بقیه جاها. همه داشتن مواد مصرف میکردن
این نشونه خوبی بود برای یوشیرو چون اگه ریندو بخاطر مواد خوش و حواسشو از دست میداد شانس برد اون بیشتر میشد.
از همن الانم خودشو صاحب این خونه میدید.
سناریو ریندو
برف کوچولوی من ✨
اسمو تازه انتخاب کردم خاک تو سرم ولش
- ۱۰۹
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط