{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شاهزاده ای تصمیم گرفت ازدواج کند...

شاهزاده ای تصمیم گرفت ازدواج کند...



موضوع را به وزیر دربار که از هوش بالایی برخوردار بود در میان میزاره...


وزیر هم دستور میده تا تمام دختران شهر هرکدام غذایی بپزند و برای شاهزاده بیاورند...


روز موعود فرا رسید...

دختران شهر هرکدام با غذای لذیذ خود آمده بودند تا بخت خود را امتحان کنند...



در میان آنها دختری بود که چهره زیبایی نداشت...

همه او را مسخره میکردند و با زخم زبانشان او را آزار میدادند...


از قضا شاهزاده به سراغ دختر میرود و به او میگوید :

تو چگونه به خودت اجازه جسارت داده ای مگر نمیدانی من شاهزاده ام و زن من باید زیبا باشد...


در این لحظه اشک از چشمان دختر جاری میشود...

با التماس میگوید : سرورم شما کمی از غذای من میل کنید...


با مساعدت آن غذا را میل میکند و از دست پخت دختر خوشش می آید...

به دختر میگوید : راز این غذای دلچسب چیست...!!؟؟


دختر اشک از چشمان خود پاک میکند...

و با لحنی مظلومانه میگوید:

روغن فرد اعلا ...

این روزا یعنی اویلا !!!.....


بخند تا دنیا به روت بخنده
دلتون شاد لبتون خندون
الی
دیدگاه ها (۲۰)

قیصر امین پور چه زیبا گفت : مگر ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﺭﻭﺡ ﻭ ﻗﻠﺐ ﻭ...

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا ق...

مادرش الزایمر داشت...بهش گفت مادر یه بیماری داری،باید بخاطر ...

مردی از روی کاتالوگ، یک دوچرخه برای پسر خود سفارش داده بود. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط