آهسته فتح کرده ای با چشمهایت هرچه داشته ام راحالا تمام جه
آهسته فتح کرده ای با چشمهایت هرچه داشته ام راحالا تمام جهان من مستعمره ی توست اینطور نمیشود لعنتی باید یک غریق نجات همیشه همراهم باشد غــرق در فـکر تو شدن اصلاً دست خودم نیست ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺗﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺨﺸﯽ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﺖ ﺗﻨَﻢ ﺭﺍ،ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ"ﮔﻨﺎﻩ "ﺁﺭﯼ میﺨﻮﺍﻫﻢ ﮔُﻨﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﺎﺷﻢ ﻣﻦ ﻟﺬﺗﺶ ﺭﺍ ﺧﺮﯾﺪﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ﺟﻬﻨﻢ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺳﺘﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺎﺷﺪ "خــــدایـــــا" بهشت آسمانیت را نمیخواهم من اهل دوزخم آغوش آن که عاشقانه هایم را برایش می سُرایم به من برسان من خود بهشت را خواهم ساخت ...
- ۴۲۶
- ۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط