{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part 19

کوک : برای سه روز دیگس

ا،ت : واییی بدبخت شدم هیچی لباس ندارم اصلا آماده نیستم باید چیکار کنم نههه😭😭

کوک : نگران نباش بیب کارت من در اختیارته امشب هم دوتایی میریم بیرون و خرید میکنیم موافقی ؟

ا،ت : اره 🥳

کوک : وایی باورم نمیشه این عروسک ماله منه خیلی خوشگل مهربونه کیوته ولی خیلی از ایندش میترسم ا،ت قلب پاکی داره اگه کار دستش بده چی ولش کن نباید نگران آینده باشم باید به فکر الان باشم ( تو ذهنش)

کوک دست ا،ت و میگیره و عروسکش و به سمت حیاط می‌بره ولی وسط راه پشیمون میشه

ا،ت : کوکی جون چرا وایستادی ؟

کوک : نکنه انتظار داری با این لباس ببرمت جلو اون همه بادیگارد

ا،ت : او ببخشید یادم نبود و ا،ت می‌ره سریع یه سویشرت روی لباسش میپوشه کوک با این کار دختر برای بار هزارم عاشق دختر شد چون فکر می‌کرد ممکن عروسکش مثل بقیه دختر ها بگه به تو ربطی ندارند من چجوری میگردم اما اون مثل همه نبود اون با بقیه دختر های اطراف فرق داشت اون خیلی ساده مظلوم بود با دلی پاک و دوباره کوک دست ا،ت و گرفت به رفتن داخل حیاط که کوک و ا،ت روی صندلی بغل استخر نشستن و کوک ا،ت رو ب،غل کرد و سرشو روی سی، ن،ش گذاشت تا معشوقش راحت باشه و سرش درد نگیره و بتونه راحت استراحت کنه
دیدگاه ها (۱۰)

Part 18

Part 17

Part 15

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط