رفتم نشستم کنارش گفتم : برای چی نمیری گلات رو بفروشی ؟

رفتم نشستم کنارش گفتم : برای چی نمیری گلات رو بفروشی ؟
گفت : بفروشم که چی ؟
تا دیروز می فروختم که با پولش آبجی مو ببرم دکتر,
دیشب حالش بد شد و مرد...
با گریه گفت : تو می خواستی گل بخری ؟
گفتم : بخرم که چی ؟
تا دیروز می خریدم برای عشقم,
امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...! اشکاشو که پاک کرد ،
یه گـل بهم داد گفت :بگیر باید از نو شروع کرد...
تو بدون عشقت،
من بدون خواهرم ...
دیدگاه ها (۹)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۵ | «هدیه‌های کوچیک» 🎁😂 ب...

رمان اسیر خان پارت هفتم 7

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟗 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس اینجا جاییه که م...

گل خونی پارت 42تهیونگ از دست جونگکوک عصبی شد و بلند شد رفت ا...

P25فردا ویو انیا بیدار شدم دیدم ساعت ۵ یاد دیروز افتادم و بغ...

ریاکشن پارت ۲

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 18چند روز از اون ماجرا گذشت و رینا هنوز توی خ...

نگاه نفرت انگیز ,, Hateful look ,,𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑جونگکوک:اما پدر جئون...

پارت ۲۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط