خونه
پارت یازدهم ( لطفاً گزارش نکنید)
از زبان چویا: اون شب خواستیم بریم دنبال آکو و آتسو که فهمیدیم زودتر رفتن تو تراس بالکن باز نشسته بودم و به آتسو که داشت حیاط رو جارو میزد نگاه می کردم که دازای اومد کنارم نشست
- خوب مثل اینکه تو هم چیزی از این دوتا نفهمیدی
+ نه خیلی عجیب شدن
- امشب دوباره میگم بیان دوباره نیومدن تعقیب شون میکنیم
+ باشه هرچی تو بگی عشقم
- از دست تو
+ خودت اینجوری نمیگی
در حال بحث بودیم که دیدیم آکو سریع اومد پیش آتسو بغلش کرد بعد جارو رو ازش گرفت فرستادش خونه شون بعد خودش حیاط رو جارو زد
+ میدونی چیه این دوتا با وجود عجیب شدن شون بازم خیلی بهم میان
- آره خدا داستان شون رو واسه هم نوشته مثل من و تو
+ آره عزیزم
امشب هم دازای از آکو خواست که بیان پیش ما اما نیومدن ما هم رفتیم تعقیب شون کنیم داشتیم تعقیب شون میکردیم که رفتن تو یه بیمارستان ما هم رفتیم تو از پشت دیوار به آکو و آتسو یه دکتر که باهاشون حرف میزد رو نگاه کردیم که دکتره چیزی گفت و آکو رفت تو شوک و آتسو آروم گریه می کرد که آکو بغلش کرد دکتر اونا رو تنها گذاشت و بیرون اومد پیش دکتره رفتیم
- سلام دکتر
/ سلام بفرمایید
- یه سوال داشتیم این زوج جونی که الان پیش شون بودین چه اتفاقی براشون افتاده
/ راستش اون پسر مو سفیده
+ آتسوشی
/ بله درسته آتسوشی ... در واقع سرطان داره اونا اومدن برای درمانش اما ما نمیتونیم دیگه براشون کاری کنیم دکترای ما نمی تونن کاری براش انجام بدن به دکترای متخصص تر نیازه
با اجازه
دکتر رفت ولی ما همچنان تو شوک بودیم چرا به ما نگفته بودن دیگه اشک پشت پلکام بود که دازای دستم و گرفت و رفتیم پیش آکو و آتسو اول تعجب کردن ولی بعد مثل شرمنده ها سرشون رو پایین انداختن دیگه نتونستم تحمل کنم رفتم و محکم آتسو رو بغل کردم و شروع کردم به گریه کردن
+ شما دوتا ...هق... نباید به ما بگید چی شده....هق اگه خدایی نکرده..هق... اتفاقی براتون می افتاد چی..
= چویا سان ببخشید تورو خدا گریه نکن ما ازت معذرت می خوایم
سعی می کردم اشکام رو پاک کنم اما دازای آکو رو برد اون طرف و بغلش کرده بود و آکو داشت گریه می کرد...
از زبان چویا: اون شب خواستیم بریم دنبال آکو و آتسو که فهمیدیم زودتر رفتن تو تراس بالکن باز نشسته بودم و به آتسو که داشت حیاط رو جارو میزد نگاه می کردم که دازای اومد کنارم نشست
- خوب مثل اینکه تو هم چیزی از این دوتا نفهمیدی
+ نه خیلی عجیب شدن
- امشب دوباره میگم بیان دوباره نیومدن تعقیب شون میکنیم
+ باشه هرچی تو بگی عشقم
- از دست تو
+ خودت اینجوری نمیگی
در حال بحث بودیم که دیدیم آکو سریع اومد پیش آتسو بغلش کرد بعد جارو رو ازش گرفت فرستادش خونه شون بعد خودش حیاط رو جارو زد
+ میدونی چیه این دوتا با وجود عجیب شدن شون بازم خیلی بهم میان
- آره خدا داستان شون رو واسه هم نوشته مثل من و تو
+ آره عزیزم
امشب هم دازای از آکو خواست که بیان پیش ما اما نیومدن ما هم رفتیم تعقیب شون کنیم داشتیم تعقیب شون میکردیم که رفتن تو یه بیمارستان ما هم رفتیم تو از پشت دیوار به آکو و آتسو یه دکتر که باهاشون حرف میزد رو نگاه کردیم که دکتره چیزی گفت و آکو رفت تو شوک و آتسو آروم گریه می کرد که آکو بغلش کرد دکتر اونا رو تنها گذاشت و بیرون اومد پیش دکتره رفتیم
- سلام دکتر
/ سلام بفرمایید
- یه سوال داشتیم این زوج جونی که الان پیش شون بودین چه اتفاقی براشون افتاده
/ راستش اون پسر مو سفیده
+ آتسوشی
/ بله درسته آتسوشی ... در واقع سرطان داره اونا اومدن برای درمانش اما ما نمیتونیم دیگه براشون کاری کنیم دکترای ما نمی تونن کاری براش انجام بدن به دکترای متخصص تر نیازه
با اجازه
دکتر رفت ولی ما همچنان تو شوک بودیم چرا به ما نگفته بودن دیگه اشک پشت پلکام بود که دازای دستم و گرفت و رفتیم پیش آکو و آتسو اول تعجب کردن ولی بعد مثل شرمنده ها سرشون رو پایین انداختن دیگه نتونستم تحمل کنم رفتم و محکم آتسو رو بغل کردم و شروع کردم به گریه کردن
+ شما دوتا ...هق... نباید به ما بگید چی شده....هق اگه خدایی نکرده..هق... اتفاقی براتون می افتاد چی..
= چویا سان ببخشید تورو خدا گریه نکن ما ازت معذرت می خوایم
سعی می کردم اشکام رو پاک کنم اما دازای آکو رو برد اون طرف و بغلش کرده بود و آکو داشت گریه می کرد...
- ۵.۸k
- ۲۵ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط