Before I Saw You
Before I Saw You
#BeforeISawYou
#Part_۶
ساعت ۷:۳۰ – خونه کیم:
از اتاق بیرون زدم.
لباس زرشکی رو پوشیده بودم. پارچهی حریر زیر نور چراغ برق میزد. یقهی وی شکل نه زیاد باز، نه بسته. آستینهای گشاد از یه بند نازک روی شونه آویزون بودن. و تقریبا تا مچ پام بود
موهامو با سشوار حالت داده بودم، یه کم موجی و باز، که روی شونههام ریخته بود. میکاپ ساده ولی چشمگیر: خط چشم باریک کشیده بودم، رژ لب ملایم صورتی، و یه کم هایلایتر روی گونههام. گوشواره الماسی هم انداخته بودم
کفش پاشنه بلند مشکی رو پام کردم و یه آخره نگاه به آینه انداختم.
خوب به نظر میرسم. لااقل از نظر ظاهری.
از پلهها که پایین میومدم، حس کردم همه نگاهشون به منه. چند نفر از مهمونا که توی راهرو بودن، برام راه باز کردن. یه خانوم مسن گفت
+وای چقدر بزرگ شده
و من فقط لبخند زدم.
تهیونگ ته پله منتظرم بود. کت و شلوار مشکی پوشیده بود، موهاش مرتب، یه دستمال جیب سفید توی کتش.
وقتی منو دید، چشاش گرد شد. بعد یه لبخند عریض زد.
+ببین کی اومد... پرنسس کوچولوی ما بلاخره حاضر شدن.
-خفه شو تهیونگ گفت (با خنده.)
خنده ای کرد و بعدش گفت
+بریم؟
-اوم
دستش رو محکم گرفتم. باهم رفتیم پایین.
---
سالن مهمونی
چشمانم گرد شد.
سالن خونهمون تبدیل شده بود به یه تالار مجلل. نورهای گرم و ملایم از لوسترهای کریستالی میبارید. گلهای سفید و قرمز همه جا پهن بودن. یه گروه ویولن زنده توی گوشه سالن موزیک آروم مینواخت.
مهمونا زیاد بودن. آدما با لباسهای گرونقیمت، لیوان شامپاین دستشون، داشتن حرف میزدن و میخندیدن. بوی عود ملایمی توی فضا پیچیده بود.
همه نگاهمون میکردن.
+لارا جونم
صدای مامان اومد. با یه لباس مخملی مشکی، مروارید به گردنش، با ذوق اومد سمتم.
+خیلی خوشگل شدی دخترم....بریم به پدربزرگ سلام کنی.
منو برد به طرف پدربزرگ. پشت یه میز بزرگ، کنار شومینه نشسته بود. سیگار برگ توی دستش، عینک تهاستکانی روی چشمش. کت و شلوار خاکستری پوشیده بود و یه ساعت طلایی سنگین به مچش.
-سلام پدربزرگ...
با ادب و یه کم تعظیم کردم.
نگاهم کرد. از بالای عینک. یه لبخند کوچیک زد. اون لبخندی که همیشه موقعی میزد که یه خبر مهم میخواست بده.
+خوشگل شدی لارا جان... مثل مادرت توی جوانی.
-ممنونم پدربزرگ.
+برو خوش بگذرون دخترم. امشب شب توئه. یه خبر خوب برات دارم بعداً
-----------
قلبم یه تپش محکم خورد. خبر خوب؟ از زبان پدربزرگ؟ یعنی حتماً یه چیزی هست که من نمیدونم.
رفتم سمت جمعیت.
---
سالن – نیم ساعت بعد
داشتم با لنا و یوری حرف میزدم. یه لیوان آب سیب توی دستم بود.
لنا امروز خیلی شیک شده بود. شلوار چرمی مشکی و تاپ نقرهای که باهم خریده بودیم. موهاش رو بسته بود بالا و یه گوشواره حلقهای بزرگ زده بود.
یوری همون لباس مشکی کوتاه خودش رو پوشیده بود، ولی با یه کمربند طلایی قشنگتر کرده بودش.
یوری:لارا، میدونی امروز کیا میان؟
-نه... فقط میدونم خیلی مهمونه. کوک و جیمین هم میان فکر کنم
ناگهان، در ورودی بزرگ باز شد.
همه برگشتن سمتش
جونگ کوک بود و بغلشم یونگی و جیمین بود
جونگ کوک خیلی جذاب شده بود
نمی تونستم ازش چشم بردارم.
شونههاش پهن، کمرش باریک. کت و شلوار مشکی پوشیده بود، ولی نه اون کت و شلوارهای خشک و رسمی. پارچهی کتش کمی براق بود، یه جورایی لوکس ولی شیک. کراوات نداشت، دو دکمه از پیراهن سفیدش باز بود. یه زنجیر نازک طلایی دور مچ دست راستش بود.
موهاش مشکی و صاف بود، یه کمی از پیشونی افتاده بیرون، ولی مرتب. صورتش...نه نه، تمرکز کن لارا. خیلی جذاب شده بود
دستش رو از توی جیبش درآورد و با چند نفر از مهمونا دست داد.
یوری:دوست پسرم چه خوشگل شده(یونگی دوست پسرشه)
+اره کت شلواره بهش خیلی میاد
نگاهم دوباره رفت سمت جونگ کوک.
تهیونگ رفت سمتش. دست دادن و همو بغل کردن
تا جایی که یادمه از چهارده سالگی همیشه میدیدمش چون همش میومد دونبال تهیونگ
همینطور که بهش زول زده بودم و به جذابیتش نگاه میکردم سرشو چرخوند و وقتی منو دید با یه لبخند اروم ولی جذاب بهم نگاه کرد و دست تکون داد
سری نگاهمو ازش گرفتم
که به سمتمون اومد
+سلام بچه ها
سلام کردیم بهشون و بعد رو به من وایساد و گفت
+چقدر بزرگ شدی...یلحظه اصلا نشناختمت
-خنده ای کردم و گفتم همینطوره...توهم خیلی بزرگ شدی
خنده ای کرده که پدربزرگ با میکرفن حرف زد و همه بهش نگاهش کردن
قلبم شروع کرد به تند زدن. دستم رو روی سینم گذاشتم. چرا اینقدر میزنه؟
+خانومها و آقایان، مهمونای عزیز
صدای پدربزرگ توی سالن پیچید. عمیق بود. محکم. پُر از اختیار.
+امشب دو تا دلیل داریم جشن بگیریم. اولی: برگشت نوهی عزیزم، کیم لارا، به کره بعد از سه سال.
چون طولانی بود بقیشو تو کامنتا گذاشتمم🍓
#BeforeISawYou
#Part_۶
ساعت ۷:۳۰ – خونه کیم:
از اتاق بیرون زدم.
لباس زرشکی رو پوشیده بودم. پارچهی حریر زیر نور چراغ برق میزد. یقهی وی شکل نه زیاد باز، نه بسته. آستینهای گشاد از یه بند نازک روی شونه آویزون بودن. و تقریبا تا مچ پام بود
موهامو با سشوار حالت داده بودم، یه کم موجی و باز، که روی شونههام ریخته بود. میکاپ ساده ولی چشمگیر: خط چشم باریک کشیده بودم، رژ لب ملایم صورتی، و یه کم هایلایتر روی گونههام. گوشواره الماسی هم انداخته بودم
کفش پاشنه بلند مشکی رو پام کردم و یه آخره نگاه به آینه انداختم.
خوب به نظر میرسم. لااقل از نظر ظاهری.
از پلهها که پایین میومدم، حس کردم همه نگاهشون به منه. چند نفر از مهمونا که توی راهرو بودن، برام راه باز کردن. یه خانوم مسن گفت
+وای چقدر بزرگ شده
و من فقط لبخند زدم.
تهیونگ ته پله منتظرم بود. کت و شلوار مشکی پوشیده بود، موهاش مرتب، یه دستمال جیب سفید توی کتش.
وقتی منو دید، چشاش گرد شد. بعد یه لبخند عریض زد.
+ببین کی اومد... پرنسس کوچولوی ما بلاخره حاضر شدن.
-خفه شو تهیونگ گفت (با خنده.)
خنده ای کرد و بعدش گفت
+بریم؟
-اوم
دستش رو محکم گرفتم. باهم رفتیم پایین.
---
سالن مهمونی
چشمانم گرد شد.
سالن خونهمون تبدیل شده بود به یه تالار مجلل. نورهای گرم و ملایم از لوسترهای کریستالی میبارید. گلهای سفید و قرمز همه جا پهن بودن. یه گروه ویولن زنده توی گوشه سالن موزیک آروم مینواخت.
مهمونا زیاد بودن. آدما با لباسهای گرونقیمت، لیوان شامپاین دستشون، داشتن حرف میزدن و میخندیدن. بوی عود ملایمی توی فضا پیچیده بود.
همه نگاهمون میکردن.
+لارا جونم
صدای مامان اومد. با یه لباس مخملی مشکی، مروارید به گردنش، با ذوق اومد سمتم.
+خیلی خوشگل شدی دخترم....بریم به پدربزرگ سلام کنی.
منو برد به طرف پدربزرگ. پشت یه میز بزرگ، کنار شومینه نشسته بود. سیگار برگ توی دستش، عینک تهاستکانی روی چشمش. کت و شلوار خاکستری پوشیده بود و یه ساعت طلایی سنگین به مچش.
-سلام پدربزرگ...
با ادب و یه کم تعظیم کردم.
نگاهم کرد. از بالای عینک. یه لبخند کوچیک زد. اون لبخندی که همیشه موقعی میزد که یه خبر مهم میخواست بده.
+خوشگل شدی لارا جان... مثل مادرت توی جوانی.
-ممنونم پدربزرگ.
+برو خوش بگذرون دخترم. امشب شب توئه. یه خبر خوب برات دارم بعداً
-----------
قلبم یه تپش محکم خورد. خبر خوب؟ از زبان پدربزرگ؟ یعنی حتماً یه چیزی هست که من نمیدونم.
رفتم سمت جمعیت.
---
سالن – نیم ساعت بعد
داشتم با لنا و یوری حرف میزدم. یه لیوان آب سیب توی دستم بود.
لنا امروز خیلی شیک شده بود. شلوار چرمی مشکی و تاپ نقرهای که باهم خریده بودیم. موهاش رو بسته بود بالا و یه گوشواره حلقهای بزرگ زده بود.
یوری همون لباس مشکی کوتاه خودش رو پوشیده بود، ولی با یه کمربند طلایی قشنگتر کرده بودش.
یوری:لارا، میدونی امروز کیا میان؟
-نه... فقط میدونم خیلی مهمونه. کوک و جیمین هم میان فکر کنم
ناگهان، در ورودی بزرگ باز شد.
همه برگشتن سمتش
جونگ کوک بود و بغلشم یونگی و جیمین بود
جونگ کوک خیلی جذاب شده بود
نمی تونستم ازش چشم بردارم.
شونههاش پهن، کمرش باریک. کت و شلوار مشکی پوشیده بود، ولی نه اون کت و شلوارهای خشک و رسمی. پارچهی کتش کمی براق بود، یه جورایی لوکس ولی شیک. کراوات نداشت، دو دکمه از پیراهن سفیدش باز بود. یه زنجیر نازک طلایی دور مچ دست راستش بود.
موهاش مشکی و صاف بود، یه کمی از پیشونی افتاده بیرون، ولی مرتب. صورتش...نه نه، تمرکز کن لارا. خیلی جذاب شده بود
دستش رو از توی جیبش درآورد و با چند نفر از مهمونا دست داد.
یوری:دوست پسرم چه خوشگل شده(یونگی دوست پسرشه)
+اره کت شلواره بهش خیلی میاد
نگاهم دوباره رفت سمت جونگ کوک.
تهیونگ رفت سمتش. دست دادن و همو بغل کردن
تا جایی که یادمه از چهارده سالگی همیشه میدیدمش چون همش میومد دونبال تهیونگ
همینطور که بهش زول زده بودم و به جذابیتش نگاه میکردم سرشو چرخوند و وقتی منو دید با یه لبخند اروم ولی جذاب بهم نگاه کرد و دست تکون داد
سری نگاهمو ازش گرفتم
که به سمتمون اومد
+سلام بچه ها
سلام کردیم بهشون و بعد رو به من وایساد و گفت
+چقدر بزرگ شدی...یلحظه اصلا نشناختمت
-خنده ای کردم و گفتم همینطوره...توهم خیلی بزرگ شدی
خنده ای کرده که پدربزرگ با میکرفن حرف زد و همه بهش نگاهش کردن
قلبم شروع کرد به تند زدن. دستم رو روی سینم گذاشتم. چرا اینقدر میزنه؟
+خانومها و آقایان، مهمونای عزیز
صدای پدربزرگ توی سالن پیچید. عمیق بود. محکم. پُر از اختیار.
+امشب دو تا دلیل داریم جشن بگیریم. اولی: برگشت نوهی عزیزم، کیم لارا، به کره بعد از سه سال.
چون طولانی بود بقیشو تو کامنتا گذاشتمم🍓
- ۱۰۵
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط