دوش رفتم نزد استاد کوزه گر

دوش رفتم نزد استاد کوزه گر
دیدمش پای چرخ کوزه گری
دو صد کوزه می ساخت او
اشک ز چشمانش جاری بود
گقتم:این چه حال است استاد؟
گفت:نیک بنگر
این خاک کز آن کوزه سازم همی
(خاک عاشق زاری بوده است
وین دسته که بر او می بندم
دستی است که بر گردن یاری بوده است)
بدان روزی ای مرد،ما نیز رخت خویش بندیم از این خاک
ان دم استاد دگری کوزه سازد از خاک ما
امیدم همه آن است،هر آن کس می،نوشد از کوزه ما
لحظه ای ز مایاد کند،روح ما شاد کند
تازه فهمیدم حال استاد را
دزدیده نگهی کردم بر کوزه ها،بودند خموش و خیره بر من
من نیز گشتم خموش و تنها گریستم.
دیدگاه ها (۱)

منزل عشق از جهانی دیگرستمرد عاشق را نشانی دیگرستبر سر بازار ...

✨ حــیـــ(امیرالمومنین)ـــدرمن آوای جلی را دوست دارمدعای «ی...

این جمعه هم گذشت و آقا نیامدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط