رمان سوم
رمان سوم
پارت ششم 🥹
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
ویو راوی
>> داخل اتاق
وقتی دازای وارد اتاق شد ، کاملا شوکه شد .چویا از چیزی که انتظار داشت زیبا تر شده بود ، خیلی زیبا تر (😏)چویا با حالتی خجالت زده گفت
چویا : چرا اونجوری نگاه میکنی
دازای : نظرم رو عوض کردی
چویا : کدوم نظر
دازای : از این به بعد تو دوست دختر منی
چویا : لطفا انقدر خنگ نباش ، یه خون اشام ......
دازای پرید وسط حرفش
دازای : هر چیزی ممکنه ، تو بچه ی منو به دنیا میاری
چویا که شبیه گوجه شده بود چیزی نگفت
دازای : خب بانوی من بریم به مهمونا سلام کنیم
هر چند دازای نذاشت چویا چیزی بگه و کشیدش سمت در و با هم به سمت مهمونا حرکت کردن
>> شب مهمونی
چویا و دازای وارد شدن همه با تعحب به دازای نگاه میکردن
دازای : سللم بر همه ی خون اشام های عزیز
لمید وارم خوب باشید
صمیمانه ممنونم که به مهمونی ما اومدین راحت باشید و از غذا های ما لذت ببرین .
مهمونی شروع شد و دازای به چویا گفت
دازای : چطور بود
چویا : خوب بود
دازای : * داخل گوشش گفت * به انوان دوست دخترم باید مهربون رفتار کنی وگرنه کاری میکنم تا یک ماه نتونی راه بری .
چویااروم گفت
چویا : باشه ببخشید
و وقت رقص شد همه دوست داشتن با دازای یعنی پادشاه اینده ی خون اشام ها برقصن ولی دازای به هیچ کدومشون کمتر توحهی نشون نداد و جلوی چویا خم شد و گفت
دازای : اجازه دارم با بانوی زیبایی مثل شما برقصم ( نمی دونستم چی بگم 😶)
چویا : حتما
و دستش رو گذاشت تو دست دازای
شروع کردن به رقصیدن و در اخر چویا داست می افتاد که دازای پرنسسی بغلش کرد و با تموم وجود بوسیدش و در کمال تعحب چویا همراهیش کرد ، همه با تعجب به دازایی که تا حالا به هیچ دختری کمتر توجهی نشون نداده بود نگاه میکردن و دازای به سمت اتاقش راه افتاد کسی جرعت نداشت حرفی بزنه چون همه میدونستن امشب قراره چه بلایی سر چویا بیاد ....
وقتی دازای رسید به اتاق و واردش شد
چویا : چرا اون کار رو کردی
دازای: چویا میدونم نمیتونی درک کنی ولی من دلم رو بهت باختم ، پس لطفا کسی باش که باهاش خوش بخت میشم ، کسی باش که به امید اون زدگی میکنم ، کسی باش که هر وقت خسته میشم با نگاه بهش و درک اینکه اون مال منه قدرتم برگرده ؛ لطفا کسی باش که بقیه ی زندگیم رو کنارش میگذرونم
چویا : ولی...
دازای : اگر قبول نکن.......
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
شینگلی نانای شینگلی نانای
تو خماری بمونید تا پنج روز دیگه 😆
پارت ششم 🥹
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
ویو راوی
>> داخل اتاق
وقتی دازای وارد اتاق شد ، کاملا شوکه شد .چویا از چیزی که انتظار داشت زیبا تر شده بود ، خیلی زیبا تر (😏)چویا با حالتی خجالت زده گفت
چویا : چرا اونجوری نگاه میکنی
دازای : نظرم رو عوض کردی
چویا : کدوم نظر
دازای : از این به بعد تو دوست دختر منی
چویا : لطفا انقدر خنگ نباش ، یه خون اشام ......
دازای پرید وسط حرفش
دازای : هر چیزی ممکنه ، تو بچه ی منو به دنیا میاری
چویا که شبیه گوجه شده بود چیزی نگفت
دازای : خب بانوی من بریم به مهمونا سلام کنیم
هر چند دازای نذاشت چویا چیزی بگه و کشیدش سمت در و با هم به سمت مهمونا حرکت کردن
>> شب مهمونی
چویا و دازای وارد شدن همه با تعحب به دازای نگاه میکردن
دازای : سللم بر همه ی خون اشام های عزیز
لمید وارم خوب باشید
صمیمانه ممنونم که به مهمونی ما اومدین راحت باشید و از غذا های ما لذت ببرین .
مهمونی شروع شد و دازای به چویا گفت
دازای : چطور بود
چویا : خوب بود
دازای : * داخل گوشش گفت * به انوان دوست دخترم باید مهربون رفتار کنی وگرنه کاری میکنم تا یک ماه نتونی راه بری .
چویااروم گفت
چویا : باشه ببخشید
و وقت رقص شد همه دوست داشتن با دازای یعنی پادشاه اینده ی خون اشام ها برقصن ولی دازای به هیچ کدومشون کمتر توحهی نشون نداد و جلوی چویا خم شد و گفت
دازای : اجازه دارم با بانوی زیبایی مثل شما برقصم ( نمی دونستم چی بگم 😶)
چویا : حتما
و دستش رو گذاشت تو دست دازای
شروع کردن به رقصیدن و در اخر چویا داست می افتاد که دازای پرنسسی بغلش کرد و با تموم وجود بوسیدش و در کمال تعحب چویا همراهیش کرد ، همه با تعجب به دازایی که تا حالا به هیچ دختری کمتر توجهی نشون نداده بود نگاه میکردن و دازای به سمت اتاقش راه افتاد کسی جرعت نداشت حرفی بزنه چون همه میدونستن امشب قراره چه بلایی سر چویا بیاد ....
وقتی دازای رسید به اتاق و واردش شد
چویا : چرا اون کار رو کردی
دازای: چویا میدونم نمیتونی درک کنی ولی من دلم رو بهت باختم ، پس لطفا کسی باش که باهاش خوش بخت میشم ، کسی باش که به امید اون زدگی میکنم ، کسی باش که هر وقت خسته میشم با نگاه بهش و درک اینکه اون مال منه قدرتم برگرده ؛ لطفا کسی باش که بقیه ی زندگیم رو کنارش میگذرونم
چویا : ولی...
دازای : اگر قبول نکن.......
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
شینگلی نانای شینگلی نانای
تو خماری بمونید تا پنج روز دیگه 😆
- ۷۰
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط