مرده شوری را در قبرستان دیدم گریه میکرد ,
مرده شوری را در قبرستان دیدم گریه میکرد ,
پرسیدم چیزی شده ?! گفت بنشین تعریف کنم,
نشستم کنارش ,گفت : امروز جوانی را میشستم ,داشتم خالکوبی هایش را پاک میکردم رسیدم به سینه اش نوشته بود: مرده شور ناز بشور که نازکش نداشتم...
پرسیدم چیزی شده ?! گفت بنشین تعریف کنم,
نشستم کنارش ,گفت : امروز جوانی را میشستم ,داشتم خالکوبی هایش را پاک میکردم رسیدم به سینه اش نوشته بود: مرده شور ناز بشور که نازکش نداشتم...
- ۵.۴k
- ۰۷ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط