***ابریشم نیمه شب***
***ابریشم نیمه شب***
حوصلم سر رفته چند پارت میزارم
# پارت ۵: بهایِ سکوت
به محض رسیدن به عمارت، سایهی سنگینِ حضورِ پدر بر سر لیها بود. لیها، با وجود تمامِ قدرتی که در ویترینِ نمایشگاهها نشان میداد، اینجا و در برابر پدرش تنها یک دخترِ ترسخورده بود. صدایش لرزید: «پدر... من نمیتوانم با جونگکوک کار کنم. این همکاریِ اجباری فقط کلکل و دعواست...»
پدرش حتی مهلت نداد جملهاش تمام شود. با قدمهایی بلند و تهدیدآمیز به لیها نزدیک شد. لیها که راه فراری نداشت، به دیوارِ سنگیِ عمارت تکیه داد. پدرش با بیرحمیِ تمام، دستش را روی پهلویِ لیها گذاشت و با فشارِ خردکنندهای آن را فشرد.
لیها حس کرد انگار انگشتانِ پدرش قصد دارند از درونِ پهلویش بگذرند. دردهای تیز و کشنده در بدنش پیچید. او نالههایی بیصدا میکرد و لبانش را به هم میفشرد تا صدایش بلند نشود، اما پدرش لحظهای دست برنداشت. او با صدایی سرد و تهدیدآمیز در گوشش زمزمه کرد: «تو این کار را انجام میدهی. و اگر خوب پیش نرود... نه تنها یک سال، که دو سالِ دیگر هم به این قرارداد اضافه میشود. میفهمی؟ یک سالِ تمامِ دیگر هم در دستِ منی!»
اشک در چشمان لیها حلقه زد. نایِ مقاومت نداشت. با صدایی خفه و شکسته نالید: «باشه... باشه پدر... انجامش میدم.»
به محض اینکه پدرش از اتاق خارج شد و در پشت سرش بسته شد، لیها دیگر نتوانست سر پا بایستد. او روی کفِ سردِ عمارت سُر خورد و رها شد. در آن سکوتِ خفهکننده، صدای هقهقهای بیصدایش در فضا پیچید. دستش را روی پهلوی دردناکش گذاشت و به سقف خیره شد.
با خود میاندیشید: *«چرا؟ چرا باید در رفاه باشم، چرا باید همه چیز داشته باشم، اما اینگونه در چنگِ یک پدرِ بیرحم اسیر باشم؟»*
یادِ حرفهای مادرش افتاد که حالا در ذهنش مثل یک ناقوس به صدا درمیآمد: «دنیا هیچچیز را رایگان نمیدهد؛ هر چیزی که از خوبی و رفاه به تو بدهد، به همان اندازه یا بیشتر، از تو میگیرد.»
او در میانِ آن دیوارهای لوکس و سرد، تنها بود؛ دردی که در پهلویش میسوخت، تنها یادآوریِ این بود که او حتی صاحبِ بدنِ خودش هم نیست.
حوصلم سر رفته چند پارت میزارم
# پارت ۵: بهایِ سکوت
به محض رسیدن به عمارت، سایهی سنگینِ حضورِ پدر بر سر لیها بود. لیها، با وجود تمامِ قدرتی که در ویترینِ نمایشگاهها نشان میداد، اینجا و در برابر پدرش تنها یک دخترِ ترسخورده بود. صدایش لرزید: «پدر... من نمیتوانم با جونگکوک کار کنم. این همکاریِ اجباری فقط کلکل و دعواست...»
پدرش حتی مهلت نداد جملهاش تمام شود. با قدمهایی بلند و تهدیدآمیز به لیها نزدیک شد. لیها که راه فراری نداشت، به دیوارِ سنگیِ عمارت تکیه داد. پدرش با بیرحمیِ تمام، دستش را روی پهلویِ لیها گذاشت و با فشارِ خردکنندهای آن را فشرد.
لیها حس کرد انگار انگشتانِ پدرش قصد دارند از درونِ پهلویش بگذرند. دردهای تیز و کشنده در بدنش پیچید. او نالههایی بیصدا میکرد و لبانش را به هم میفشرد تا صدایش بلند نشود، اما پدرش لحظهای دست برنداشت. او با صدایی سرد و تهدیدآمیز در گوشش زمزمه کرد: «تو این کار را انجام میدهی. و اگر خوب پیش نرود... نه تنها یک سال، که دو سالِ دیگر هم به این قرارداد اضافه میشود. میفهمی؟ یک سالِ تمامِ دیگر هم در دستِ منی!»
اشک در چشمان لیها حلقه زد. نایِ مقاومت نداشت. با صدایی خفه و شکسته نالید: «باشه... باشه پدر... انجامش میدم.»
به محض اینکه پدرش از اتاق خارج شد و در پشت سرش بسته شد، لیها دیگر نتوانست سر پا بایستد. او روی کفِ سردِ عمارت سُر خورد و رها شد. در آن سکوتِ خفهکننده، صدای هقهقهای بیصدایش در فضا پیچید. دستش را روی پهلوی دردناکش گذاشت و به سقف خیره شد.
با خود میاندیشید: *«چرا؟ چرا باید در رفاه باشم، چرا باید همه چیز داشته باشم، اما اینگونه در چنگِ یک پدرِ بیرحم اسیر باشم؟»*
یادِ حرفهای مادرش افتاد که حالا در ذهنش مثل یک ناقوس به صدا درمیآمد: «دنیا هیچچیز را رایگان نمیدهد؛ هر چیزی که از خوبی و رفاه به تو بدهد، به همان اندازه یا بیشتر، از تو میگیرد.»
او در میانِ آن دیوارهای لوکس و سرد، تنها بود؛ دردی که در پهلویش میسوخت، تنها یادآوریِ این بود که او حتی صاحبِ بدنِ خودش هم نیست.
- ۱۹۸
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط