{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی از @maria_entp:

درخواستی از @maria_entp:

دزدهای ناخوانده در حیاط (نسخه ججتسو)

موقعیت:(شب ه و ا.ت با یه چوب‌دستی توی دستت می‌ری توی حیاط: “اینجا چه خبره؟ فکر کردین حیاطِ منه یا مرکز خریدِ توکیو؟”)

گوجو: اصلاً از رو نمی‌ره. با چشم‌بندِ نیمه‌باز، تکیه می‌ده به دیوار حیاط و می‌خنده.
ا.ت: “هعی آقا داری چی کار می‌کنی!؟همین الان از حیاط خونم برو بیرون!”
گوجو: (با یه لبخند شیطون) “داشتم دنبال یه گنج می‌گشتم، ولی خب… انگار گنج خودش اومد سمتم و داره بهم دستور می‌ده. نظرت چیه به جای دزدی، بریم بستنی بخوریم؟”
ا.ت:...(گیج شد بچه)
عاشق شدن: همون‌جا محوِ اعتماد به نفس تو می‌شه و کلاً یادش می‌ره برای چی اومده بود.

توجی: خیلی خونسرد. اصلاً انگار نه انگار که گیر افتاده.
ا.ت: “ببینم، واقعاً اومدی از خونه‌ی من دزدی کنی؟”
توجی: (با نگاهی سنگین و خسته) “اومده بودم یه چیزی پیدا کنم که ارزشِ فروختن داشته باشه. ولی… (مکث می‌کنه و بهت خیره می‌شه) فکر کنم تا همین الانش هم بدجور باختم.”
عاشق شدن: اون حسِ خشن و سردش جلوی ابهت تو ذوب می‌شه. می‌فهمه این “شکار” خیلی خطرناک‌تر از این حرف‌هاست.

سوکونا: با عصبانیت و خنده. (فکر می‌کنه تو خیلی شجاعی که بهش حرف می‌زنی!)
ا.ت: “هوی! اینجا جایِ تو نیست، گمشو بیرون!”
سوکونا: (با یه پوزخند ترسناک) “دختره‌ی فانی… می‌دونی کی رو داری تهدید می‌کنی؟” (یهو نزدیکت می‌شه و بو می‌کشه) “تو… بویِ جالبی می‌دی. از بقیه فرق داری.”
عاشق شدن: اون حسِ “تسخیر کردن” تبدیل می‌شه به یه میلِ شدید برای “مالکیتِ” تو. حالا دیگه دزد نیست، صاحبِ کلِ حیاطِ توئه!

یوجی: کاملاً دست‌پاچه! انگار مچش رو در حال خوردنِ بیسکوئیتِ قایمکی گرفتن.
ا.ت: “دزد کوچولو، چی داشتی می‌گذاشتی توی کیفت؟”
یوجی: “و-و-وای! قسم می‌خورم فقط کنجکاو بودم! اصلاً قصد بدی نداشتم! ببین… چقدر قشنگ حرف می‌زنی؟ من… من هیچ‌وقت دلم نمی‌خواد از اینجا برم.”
عاشق شدن: سرخ و سفید می‌شه و همون لحظه قلبش رو دو دستی تقدیمت می‌کنه. کلاً یادش می‌ره دزد بود!

مگومی: آه می‌کشه و با کلافگی دستش رو می‌زنه به پیشونیش.
ا.ت: “واقعاً که مگومی! انتظار نداشتم دزد بشی.”
مگومی: (سرش رو پایین می‌ندازه تا قرمزی صورتش رو نبینی) “اصلاً… اصلاً نمی‌خواستم اینجوری بشه. فقط… (زیر لب) دلم می‌خواست بیشتر ببینمت.”
عاشق شدن: همون‌جا تسلیم می‌شه. اونقدر آروم و خجالتی می‌شه که دیگه نمی‌تونه از حیاطت تکون بخوره
دیدگاه ها (۰)

درخواستی از@maria_entpسناریو: دزدی در حیاط (نسخه سگ‌های ولگر...

چیزی تا صد تأیید شدنمون نموندههههخیلی ذوق دارممممممم

درخواستی از@hinatashoyo:«قهرمان خسته»هوای شب سرد بود و باران...

عزیزانی که درخواست سناریو دادن معذرت میخواهم که آنقدر طول کش...

وقتی فک میکنن داری بهشون خیانت میکنی

سناریو از گوجو ساتورو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط