:فردی چند گردو به بهلول داد و گفت;بشکن و بخور و برای من د

:فردی چند گردو به بهلول داد و گفت;بشکن و بخور و برای من دعا کن.
بهلول گردوها را شکست و خورد ولی دعایی نکرد. آن مرد گفت: ;گردوها را می
خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!
بهلول گفت: مطمئن باش اگر در راه خدا داد ه ای، خدا خودش صدای شکستن گردوها را..
دیدگاه ها (۳)

مافیای من — قسمت ۱۸چیزی بیشتر از یک رازمرد روبه‌روی جونگکوک ...

Part:3💫کانوسا بیخیال افکارش شد و به جایی که قرار بود سیغه ی ...

دو پارتی عشق مافیا¹جونکوک، ۲۹ ساله؛ مردی که برای بیشتر آد...

فصل چهل و سوم: طعم توت‌فرنگیشهربازی از همان لحظه‌ی ورود پر ا...

معامله p22مأمور با عصبانیت به در خیره شد.«این در ضدگلوله‌ست....

part57. . همه چی اطرافش تار بود، اصلا زنده بود یا مرده؟ بدنش...

#سرنوشت‌ـ‌اشتباهپارت ۱ ﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋«گفتم، لعنتی در بزن!»صد...

𝗣𝗮𝗿𝘁𝟭𝟯+اره درسته من پیشه تهیونگم چندروزبعداز اون شب بارونی م...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت سوم: وارثان تاریکیـ «چی شده؟»تهیونگ اسلحه‌اش را بالا آو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط