دلِ من تنگِ کسی نیست؛ ندانم چه کنم
دلِ من تنگِ کسی نیست؛ ندانم چه کنم
به سرِ من هوَسی نیست؛ ندانم چه کنم
خویش بر آب سپُردم که بگیرد دستی
التفاتی به خَسی نیست؛ ندانم چه کنم
به کجا عرضه کنم این همه احساسم را؟
که بهای عدسی نیست؛ ندانم چه کنم !
آمدم سر بدهم قصّهِ تنهایی را
آشنای قفسی نیست؛ ندانم چه کنم
بُغض در سینه گرفتهَ ست رهِ فریادم
دستِ فریادرَسی نیست؛ ندانم چه کنم
بی کسی چون علفِ هَرز به جانم زده است
عشق فکرِ هَرَسی نیست؛ ندانم چه کنم !
نَفَسم چاق نشد تا بِسُرایم غزلی !
ای غزل ! همنَفَسی نیست؛ ندانم چه کنم
به سرِ من هوَسی نیست؛ ندانم چه کنم
خویش بر آب سپُردم که بگیرد دستی
التفاتی به خَسی نیست؛ ندانم چه کنم
به کجا عرضه کنم این همه احساسم را؟
که بهای عدسی نیست؛ ندانم چه کنم !
آمدم سر بدهم قصّهِ تنهایی را
آشنای قفسی نیست؛ ندانم چه کنم
بُغض در سینه گرفتهَ ست رهِ فریادم
دستِ فریادرَسی نیست؛ ندانم چه کنم
بی کسی چون علفِ هَرز به جانم زده است
عشق فکرِ هَرَسی نیست؛ ندانم چه کنم !
نَفَسم چاق نشد تا بِسُرایم غزلی !
ای غزل ! همنَفَسی نیست؛ ندانم چه کنم
- ۵۸۲
- ۰۹ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط