میبینمت

میبینمت؛
باز هم رو در روی همدیگر قرار گرفتیم.
بعد از نگاهی به چشمانش، به آرامی ، با صدایی که به زور شنیده میشد گفتم:میبینمت؛
چشمان خسته اش از حرفم گرد شدند، سعی میکرد متوجه حرفم شود.نمیخواستم اذیتش کنم پس ادامه دادم: میبینمت؛و هرروز شکسته و شکسته تر میشوی. میل به تنهایی در وجودت بیشتر و بیشتر می‌شود.
چشمانش از بی حسی خارج شدند و با اشتیاق خسته ای به حرف هایم گوش سپردند: نگاه غمگینت،نمایان درد پنهان و درونی توست... دردی که فقط من حسش میکنم.
میخواستم دستم را سمت گونه اش ببرم اما چیزی مانع انجام این کارم شد.
این بار با صدایی آرام ولی رسا ادامه دادم: آدم های زیادی را می‌شناسی و با انسان هایی با شخصیت های مختلفی در ارتباطی اما...
کمی مکث کردم و به چشمانش که همچون سیاهی شب بودند زل زدم.
اما...با این حال احساس تنهایی در تو رخنه میکند، تنها بودن با احساس تنهایی کردن بسیار متفاوت است.
زخم های بر تن و روحت داری که کسی جز من، آنها را نمی‌بیند.
چشمانش .. زیبایی چشمانش قابل توصیف نبود. مخصوصا وقتی میخواست گریه کند. هنگامی که چشمانش پر از بغض و اشک های خالی نشده میشد مرا یاد ماه در پشت ابر می انداخت.
من میدیدمت؛هنگامی که سعی در پنهان کردن اشک هایی داشتی که هرکسی متوجه وجود آنها نمیشد، اما من دیدمشان، همیشه می‌دیدم .
من ....
میبینمت، حتی هنگامی که خودت،خودت را نمی‌بینی.
من دیدمش... دیدم که شانه هایش را پایین آورد . من دیدم که شانه هایش لرزیدند. من زانو زدنش را دیدم .
دلم میخواست بروم و در آغوش بگیرمش، آنقدر محکم که تنهایی هایش را برای همیشه رفع کنم. اما چه بسا که نمی‌توان از آینه عبور کرد...
دیدگاه ها (۱۸)

اسم بازی?

ععععععع میخوام تا صب غر بزننمممم

پارت چهاردهم!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط