ددی گربه

ددی گربه 🐈‍⬛⛓️
p7




ا.ت : دروغ گوی پس فترت کثیف !
جو وون : مشکلت چیه دختر جون ؟
ا.ت "دختر جون؟" من و نمیشناسی نه ؟ معلومه !
ته : یونگی ، از کنار ا.ت دور شو تا بهت شک نکنن ، کاری هم به کارش نداشته باش کاری که میکنه به نغعمونه
جو وون : آهه...معلومه نمدونم کی هستی چون از لای جمعیت داری باهام... با ...خشونت حرف میرنی!

در حالی که ا.ت در لای جمعیتی بود که همه بهش نگاه میکردن وزیر لب چیز هایی میگفتند ، اون با جرعت کاملرفت روی سکو و شروع به معرفی خودش کرد و همه از این حرف هایی که میزد در تعجب بودن

ا.ت : همگی به من توجه کنید ! من اوه ا.ت هستم ! دختر همین زنی که داره گگوش ها و مغز هاتون رو با دروغ پر میکنه ! البته ممکنه براتون هیچ ارزشی نداشته باشه زندگیش ولی من نمیتونم دروغ هاش رو تحمل کنم !
جو وون : تو ... تو ...خ...خودتی...؟
ا.ت : دیگه دخترت رو ندیدی ولی امروز دشمنت رو دیدی
ج وون : ا.ت... دخترم ...اینا چیه که...میگی! ...چه خبره ؟
ات : به‌من نگو دخترم درضمن اسمم رو به زبونت نیار وگرنه از حلقت میکشم بیرون !
کوک : ته ؟
ته : هوم
کوک : اصلا به ا.ت نمیخوره اینقدر عصبانی باشع
ته : اوهوم
کوک : چقدر از مامانش متنفرع
ته : اوهوم
کوک : وقتی عصبانی میشه از تو هم جذاب تر میشه
ته : اوهوم ... چی ؟ ... از من جذابتر ؟(بو خیانت میاد😂)
کوک : اوهوم
ته : الان که از دستت عصبانیم میفهمی!
کوک : غلط خوردم
ته : الان دیگه دیره .............(خب ما اصلا دیگه به این دوتا کار نداریم بهشون خوش بگذره😂)
برمیگردیم به بحث مادر دختری که دشمن خونی هم هستن

ا.ت : الان داستان واقعی رو برای همتون تعریف میکنم ، من یه دختر پنج ساله بودم این زن یک شب رفت پیش پدرش

"فلش بک به اون زمان"

ا.ت : الو مامان کی میای خونه ؟
جو وون : ای وای ... ا.ت جون مامان خوب گوش بده ، من نمیتونم امشب بیام برای همین با بابایی برو پارک باشه ا.ت ؟
ا.ت : باشه خدافظ مامانی
جو وون : خدافظ خوشگل مامان
ا.ت : بابا مامان میگه من و تو بریم نمیتونه امشب بیاد
چانگهون(باباش): باشه ..پس... بــــرــــــیم؟!
ا.ت : بریــــــــــــــمـــــــــ !!

این پدر و دختر سوار ماشین شدن و به یمت پارک راه افتادن ، جاده خیلی تاریک و خلوت بود که یهویی کامیون سفیدی با سرعت بالایی یمت ماشین اومد و زد بهش ، پدر با ضربه ای که با سرش وارد شده بود و خونریزی زیادش درجا مرد اما دختر سالم بود و از ماشین دید زنی با خنده های بلند داره سمت ماشین میاد دختر خیلی ترسیده بود و از از ماشین پیاده شد به طوری که زن نتونه دختر رو ببینه ، زن سمت ماشین رفت ، فندکش و روشن کرد و روی بنزینی که از ماشین بیرون می اومد گرفت و ماشین به همراه پدر دختر از بین رفت اما دختر از گوشه ای بین سنگ های بزرگ به زن نگاه میکرد



ادامه دارد ...
دیدگاه ها (۱۵)

ددی گربه 🐈‍⬛⛓️ p8آنچنان که بارون هر لحظه شدید تر میشد زن بیش...

دیروز پری روز تولد هاپو یونگی بودهتولدت مبارکککک✨🎀

ددی گربه 🐈‍⬛⛓️ p6جیمین بگو قضیه چیه ؟کوک : بچها اینقدر سوال ...

ددی گربه 🐈‍⬛⛓️p5ا.ت : این عشقه! منم دوست دارم ! بعد از این ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط