p.2
تهیونگ با دقت به ا.ت که آرام در خواب بود نگاه کرد. هنوز هم کابوسش ذهنش را درگیر کرده بود. نمیتوانست نگرانیش را فراموش کند، نمیتوانست به خود بقبولاند که شاید روزی روزگاری او را از دست بدهد. حتی فکر کردن به این موضوع قلبش را در هم میفشرد.
با قدمهای آهسته و بیصدا به سمت تخت ا.ت رفت. چشمهایش پر از نگرانی و بغض بود. وقتی کنار تخت نشست، نفس عمیقی کشید و بعد دستش را به آرامی سر ا.ت گذاشت. با دقت و آرامش دستش را روی موهاش کشید و آرام ان را نوازش کرد. سرش را به پایین خم کرد و با صدای خفهای که از ته دل بیرون میآمد، گفت: "اگه از دستت بدم، چی کار کنم؟ من... نمیدونم بدون تو چطور میتونم زندگی کنم. تو همه چیز منی."
تهیونگ همانطور که به موهای ا.ت ناز میکرد، یک بغض بزرگ در گلویش فرو رفت و احساس کرد که دیگر نمیتواند خود را کنترل کند. احساس میکرد اگر این درد را نگه دارد، ممکن است قلبش بشکند. او به آرامی نفسش را بیرون داد، اما نتوانست جلوی اشکهایی که از چشمهایش سرازیر میشد را بگیرد.
در همان لحظه، ا.ت چشمهاشو را به آرامی باز کرد. متوجه نالههای تهیونگ نشد، اما وقتی دید که او بیصدا گریه میکند.. زود بلند شد
و گفت صدای آرام و خوابآلود: "تهیونگ... چی شده؟ چرا گریه میکنی؟"
تهیونگ وقتی صدای ا.ت را شنید، دستش را به صورتش کشید و سعی کرد اشکها را پنهان کند، اما بیفایده بود. گریههایش بیشتر و بیشتر شد. با صدای لرزان گفت: "من... میترسم. نمیخوام تو رو از دست بدم. نمیخوام... نمیدونم بدون تو چطور میتونم زندگی کنم."
ا.ت سریع از جای خود بلند شد، درحالی که هنوز نیمی از خواب در چشمهایش بود، اما نگرانی عمیقی در چهرهاش دیده میشد. او به سمت تهیونگ آمد و با دستهای آرامش او را در آغوش گرفت. "نه، تهیونگ، نه... من هیچ وقت نمیگذارم چیزی به تو آسیب برسونه. هیچ وقت تو رو از دست نمیدم."
تهیونگ تو آغوش ا.ت فرو رفت و گریههایش شدت گرفت. احساس میکرد که تمام دنیا روی شانههایش ریخته و تنها جایی که میتواند احساس امنیت کند، آغوش ا.ت است.
ا.ت تهیونگ رو محکمتر بغل کرد و سرش را روی شانهی او گذاشت. "من اینجام همیشه خواهم بود کنار هم. هیچ وقت تنهات نمیزارم
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.