تکه ای از این کتاب جادویی
🌱تکه ای از این کتاب جادویی :
وقتی لونا از خواب بیدار شد، احساس دیگری داشت. نمیدانست چرا.
مدت طولانی در رختخوابش دراز کشید، وبه آواز پرندگان گوش می داد. 🦜
لونا احساس کرد قلبش دارد می شکند.💔
در واقع، حتی الان هم کمی شکسته بود.💔
دستانش را به سمت چشمانش آورد و متوجه شد که گریه می کند، هر چند نمی دانست چرا.🥺
با صدای بلند گفت :((احمق!))
متوجه کمی لرزش و گرفتگی در صدایش شد.
((لونای خنگ!)) لونا اصلا نمی دانست چرا.
حداقل او فکر می کرد که دلیل آن را نمی داند. اما در اعماق خودش احساس می کرد که شاید روزی می دانسته.🍃
اما او نمی توانست به یاد بیاورد چه زمانی .
وقتی لونا از خواب بیدار شد، احساس دیگری داشت. نمیدانست چرا.
مدت طولانی در رختخوابش دراز کشید، وبه آواز پرندگان گوش می داد. 🦜
لونا احساس کرد قلبش دارد می شکند.💔
در واقع، حتی الان هم کمی شکسته بود.💔
دستانش را به سمت چشمانش آورد و متوجه شد که گریه می کند، هر چند نمی دانست چرا.🥺
با صدای بلند گفت :((احمق!))
متوجه کمی لرزش و گرفتگی در صدایش شد.
((لونای خنگ!)) لونا اصلا نمی دانست چرا.
حداقل او فکر می کرد که دلیل آن را نمی داند. اما در اعماق خودش احساس می کرد که شاید روزی می دانسته.🍃
اما او نمی توانست به یاد بیاورد چه زمانی .
- ۶۱
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط