{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان شماره ۷ فکر کنم پارت ۹

رمان شماره ۷ فکر کنم پارت ۹

خانواده ناهار شون رو خوردند بچه‌ها رفتن خوابیدن البته جز آوا آوا پرید روی تخت خواب و سر مرد در گوشی

یک پیام به گوشی آوا آمد از طرف دنیل

دنیل : سلام خوبی
آوا : سلام من خوبم تو خوبی کاری داشتی
دنیل : آره باهات حرف دارم توی این پارک
آوا : باشه ساعت
دنیل : الان میتوانی
آوا : آره باشه الان میام

پایان پیام

آوا در ذهن : حالا چی بپوشم چیکار کنم وای خدایا چه خاک تو سرم بریزم
و بالاخره آماده شد و پارک
دنیل : آوا
آوا : سلام
دنیل : سلام راستش میخواستم یک چیزی رو بهت بگم

بچه‌ها راستی یادم رفت وا داخل شرکت دزموند کار می‌کنه و داناوان خیلی آوا رو دوست داره
آوا : بگو می‌شنوم
دنیل : آوا من. من. من من دوست دارم آوا تو چطور
آوا کاملا سرخ شده بود
آوا : آره منم دوست دارم خیلی زیاد

فردا
خدمتکار دنیل در اتاق را زد و گفت
: پدرتون کارتون دارن
دنیل : الان میام
دنیل به طبقه پایین می‌رود
داناوان : دنیل پسرم من می‌خوام تو نامزد کنی
دنیل هیچ وقت به پدرش نه نمی‌گفت
دنیل : چشم
داناوان : نیم ساعت دیگه نامزدت میاد

زمانی که به نامزدش میگه با دنیل نامزد کند

آوا مشغول کار بود

که یک فرد می‌گوید: رئیس دزموند گفتن که شما با پسر شون نامزد کنید

آوا : چشم

بازگشت به زمان حال
نیم ساعت بعد

دینگ دینگ
صدای در
دنیل درو باز می‌کنه
و آوا رو می‌بینه
داشت خوشحالی بال در می‌آورد

آوا : سلام
دنیل : سلام آوا
جوری که فقط آوا بشنوه
باورم نمی‌شه تو نامزد من باشی
آوا من هم همینطور
داناوان : می‌بینم می‌ شنا سیش
دنیل : بله پدر هم کلاس هستیم
آوا : بله جناب دزموند
داناوان : از فردا با هم میر ید مدرسه و از فردا در خونه ما می‌ مونید به پدر مادرت گفتم وسایلت را بیا رند به خانه ما
دیدگاه ها (۳)

دوستان لطفاً فالو کنید

۳۱ نفر شدیم هوراااااااااا 🧡💜🤎💛💚💗💙♥️🩷🤍🩵❤️💖

عشقم به تو پارت ۱۴ روز جشن کل دانش آموزان امپرطوری تو یه سال...

عشق صورتی پارت۲۱^

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط