قشنگترین اشتباه
part9
دردم آروم نشد برای همین بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون تا حواسم رو پرت کنم و به دردم فکر نکنم.
ادامه....
ویو کوک: بعد اینکه از اتاق رفت بیرون روی تخت نشستم.
قلبم تند میزد انگار میخواست از جا در بیاد.
دستم رو به موهام کشیدم و نفس عمیقی کشیدم. میدونستم این عشقه و جور دیگه ای نمیتونستم باهاش کنار بیام.
بلند شدم و اتاق رفتم بیرون تا ببینم کجا رفته.
از پله ها پایین رفتم و دیدم داخل گلخونه نشسته میخواستم برم پیشش ولی چند دقیقه همینجوری نگاهش میکردم.
یعنی اگه بهش بگم عاشقت شدم قبول میکنه؟ یعنی اونم همین احساس رو نسبت به من داره؟
رفتم داخل گلخونه. حواسش به من نبود و به گل ها نگاه میکرد رفتم پشتش وایستادم.خیلی در برابر من کوچیک بود.
کوک: اینجا چیکار میکنی؟
ترسید و برگشت که نزدیک بود بیفته، کمرشو گرفتم.
چشماش به چشمام قفل شده بود.کاش بهم نگاه نمیکرد با اون چشمای پر از برقش.
خودش رو بلند کرد.
ا/ت: هیچی فقط خوابم نبرد آمدم بیرون.
کوک: انگار هر دفعه میترسی باید تو بغل من باشی * پوزخند*
ا/ت: خب آخه بی صدا اومدی ندیدمت، انتظار نداشتم این ساعت بیدار بشی
کوک: ولی من نخوابیدم
ا/ت: ولی تو خواب بودی روی تخت دیدمت
کوک: خواب نبودم...چشمام بسته بود
خماریییییی
مایل به پارت بعد ؟💕
حمایت فراموش نشه :)
دیدگاه ها (۷)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.