{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برای ترسی که در سینه‌ام

برای ترسی که در سینه‌ام
ضربانِ قلبم را به سخره گرفته است،
چه توجیهی بیاورم؟
که ناشیانه
هراس از دست دادن تو را
به مویرگ‌های صورتم پمپاژ می‌کند تا
مردمک‌های دو چشمم
آینهٔ تمام عیارِ هول و ولا باشد..
.
راستی
چقدر ترسیده‌ام
و چه اندوه بزرگی‌ست رفتن.. که
صرف اگر شود در فعلِ پای تو،
″تحمل″ راهش را
از زندگی جدا خواهد کرد..
.
می‌ترسم
و شبیه کودکی که
به دامانِ مادرش پناه می‌برد
دست به دامانِ شعری می‌شوم که
از هراسِ سایهٔ سیاهِ فکرِ رفتنت
به شماره افتاده است نفس‌هایش..
.
با من
سخن از ماندن بگو
و ذهن قــــــــــدم‌هایت را
از اندیشهٔ نابکارِ رفتن، منحرف کن..
دیدگاه ها (۲)

دلم را شکستی ، غرورم را له کردی، به من خندیدی و من رو دست ان...

کاش تمام شود این یکنواختی ها کاش فردا شبیه امروز نباشد که من...

بگو چگونه بمیرمتکه اینگونهدر من نفس می کشی! بگو چگونه وابسته...

کسی چه میداند؟شاید یک روزییک گوشه از این دنیا! عاشقانه های ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط