این چه رازیست که در پرده چشمان تو خفته ست به ناز

این چه رازیست که در پرده چشمان تو خفته ست به ناز ؟
 
ای که در چهره پر مهر تو جاریست بهار
 
از غم عشق تو دل آشفته ست
 
و نفس می کشد آرام و صبور
 
زیر آوار تب و درد فراق
 
پریان در خوابند
 
من و اشک و دل و غم بیداریم !
 
گر چه بر  خانه قلب من غم
 
بی امان می تازد
 
لیک در ظلمت این درد خموش
 
شوق دیدار تو تا صبح بهار
 
زنده اش می دارد
 
زنده اش می دارد
 
. . .
دیدگاه ها (۳)

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزدو به مجنون و به لیلا شدنش می ...

همچون عقاب باش.......‌

مراقب آدمهای "آرام" زندگیتان باشید،آنهایی که "گوش" میدهند،دی...

ﺣـــــــﺲ نوشتن ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﯾڪ ﺩﻧﯿﺎ ﺣﺮﻑ •••••ﺍﻣﺎ ﺍین ﺑﺎﺭ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط