فصل دوم پارت نهم
### فصل دوم | پارت نهم
نویسنده: Ghazal
هوا هنوز روشن نشده بود که عمارت به قلعهی جنگی تبدیل شد.
نور قرمز چراغهای اضطراری تو راهروها میچرخید، صدای قدمهای سنگین نگهبانها، صدای خشخش بیسیمها… همهچیز انگار تو یه لحظه از بهشت به جهنم افتاده بود.
ات وسط سالن اصلی ایستاده بود، فقط یه روبدوشامبر مشکی بلند تنش بود که جین با عجله دورش پیچیده بود. موهاش بههمریخته، بدنش هنوز از شب قبل میلرزید، ولی چشمای سیاهش پر از تصمیم بود.
نامجون با صدای سرد و قاطع دستور میداد:
«همهی خروجیها بسته بشه. دوربینهای خارجی رو چک کنین. هیچ ماشینی بدون تأیید من اجازهی ورود نداره.»
جونگکوک کنار ات ایستاد، یه تیشرت مشکی سریع پوشیده بود و اسلحهش رو تو کمربندش چک میکرد.
دستش رو دور شونهی ات انداخت و محکم فشار داد:
«تو فقط کنار من میمونی، فهمیدی؟ یه قدم هم ازم دور نشی.»
تهیونگ با چهرهی جدی که کمتر کسی ازش دیده بود، لپتاپ رو باز کرد و شروع کرد به چک کردن سیستم امنیتی:
«سیگنال جیهو رو گرفتم… داره از سمت شمال میاد. سه تا ماشین. مسلح.»
شوگا که همیشه ساکت بود، این بار با صدای بم و خطرناک گفت:
«اگه فکر کرده میتونه بیاد اینجا و ات رو ببره، امشب آخرین شب زندگیشه.»
ات نفس عمیقی کشید.
«منم میجنگم. نمیذارم مثل عروسک دستش باشم.»
جیمین که تازه از طبقهی بالا اومده بود، یه جعبهی مشکی دستش بود. بازش کرد؛ داخلش یه جفت خنجر کوچک نقرهای با دستهی سیاه.
خنجرها رو به ات داد و با لبخند تلخی گفت:
«یادته وقتی بچه بودی بهت یاد دادم چطور از اینا استفاده کنی؟ امشب وقتشه نشون بدی یاد گرفتی.»
ات خنجرها رو گرفت، وزن سردشون تو دستش حس امنیت عجیبی داد.
جین و جیهوپ نگهبانها رو تو حیاط پخش میکردن، خودشم اسلحه به دست کنار پنجرهها ایستاده بودن.
نامجون یه لحظه همه رو دور خودش جمع کرد.
چشمای سیاهش برق میزد:
«هیچکس، هیچکس، حق نداره به ات نزدیک بشه. اگه لازم باشه همهمون میمیریم، ولی اون نمیبرتش.»
بعد به ات نگاه کرد و آرومتر گفت:
«تو قلب مایی. اگه تو رو از دست بدیم، دیگه هیچی نمیمونه.»
ات اشک تو چشاش جمع شد، ولی لبخند زد:
«منم بدون شما هیچی نیستم.»
دقیقهها مثل برق گذشتند.
ساعت ۵:۴۲ صبح، چراغهای جلوی سه تا لندکروز مشکی از پشت دروازههای اصلی روشن شد.
صدای موتورها تو سکوت عمارت پیچید.
تهیونگ از پشت لپتاپ فریاد زد:
«اومدن! دقیقاً همون سه تا ماشین!»
نامجون یه نگاه به همه انداخت، بعد به ات:
«برو طبقهی بالا. اتاق امن. قفلش کن و تا وقتی خودم نیومدم در رو باز نکن.»
ات سرشو تکون داد، ولی پاهاش تکون نخورد.
جونگکوک دستشو گرفت و محکم کشید سمت پلهها:
«ات، حرف نامجون رو گوش کن. الان!»
وقتی به اتاق امن رسیدن، جونگکوک در رو باز کرد و ات رو هل داد داخل.
ات برگشت، دست جونگکوک رو گرفت:
«قول بده برمیگردی.»
جونگکوک لبخند کجی زد، پیشونیش رو بوسید:
«من فرزند این خونهام. کسی نمیتونه منو بکشه. تو فقط منتظر باش.»
در بسته شد. قفل الکترونیک با صدای «کلیک» بسته شد.
ات تو تاریکی اتاق امن نشست، خنجرها رو محکم تو دستش گرفت و به در خیره شد.
صدای شلیکهای اول از حیاط بلند شد.
قلبش تند میزد، ولی این بار نه از ترس… از خشم.
دقیقهها گذشتند.
صدای انفجار، فریاد، شلیک، صدای شکستن شیشه…
بعد یهو همهچیز ساکت شد.
ات نفسشو حبس کرد.
چند ثانیه بعد، صدای ضربه به در اومد.
صدای جونگکوک، گرفته و خسته:
«ات… منم. در رو باز کن.»
ات با عجله کد رو زد. در باز شد.
جونگکوک اون طرف در ایستاده بود؛ لباسش پاره، صورتش خونی، ولی زنده.
یه لحظه به هم نگاه کردن… بعد ات پرید تو بغلش و محکم بغلش کرد.
جونگکوک تو موهاش زمزمه کرد:
«تموم شد. جیهو مرد.»
ات عقب رفت، با وحشت پرسید:
«توسط کی؟»
جونگکوک لبخند تلخی زد، دستشو برد پشت کمرش و یه گوشی شکسته درآورد.
عکس روی صفحه: جیهو روی زمین، گلوله تو سرش، و پشت سرش… یه سایهی آشنا.
ات خشکش زد.
جونگکوک آروم گفت:
«توسط کسی که از همهمون بیشتر از دست دادن ات میترسید.»
درِ سالن باز شد.
شوگا وارد شد، دستش خونی، اسلحه هنوز داغ تو دستش.
چشمای سردش به ات افتاد.
شوگا فقط یه جمله گفت، با همون صدای بم و آروم همیشگی:
«دیگه هیچکس جرات نمیکنه بهت نزدیک بشه.»
ات اشکاش ریخت، دوید سمتش و تو بغلش گریه کرد.
شوگا برای اولین بار بعد از اون شب، محکم بغلش کرد و تو موهاش زمزمه کرد.
نویسنده: Ghazal
هوا هنوز روشن نشده بود که عمارت به قلعهی جنگی تبدیل شد.
نور قرمز چراغهای اضطراری تو راهروها میچرخید، صدای قدمهای سنگین نگهبانها، صدای خشخش بیسیمها… همهچیز انگار تو یه لحظه از بهشت به جهنم افتاده بود.
ات وسط سالن اصلی ایستاده بود، فقط یه روبدوشامبر مشکی بلند تنش بود که جین با عجله دورش پیچیده بود. موهاش بههمریخته، بدنش هنوز از شب قبل میلرزید، ولی چشمای سیاهش پر از تصمیم بود.
نامجون با صدای سرد و قاطع دستور میداد:
«همهی خروجیها بسته بشه. دوربینهای خارجی رو چک کنین. هیچ ماشینی بدون تأیید من اجازهی ورود نداره.»
جونگکوک کنار ات ایستاد، یه تیشرت مشکی سریع پوشیده بود و اسلحهش رو تو کمربندش چک میکرد.
دستش رو دور شونهی ات انداخت و محکم فشار داد:
«تو فقط کنار من میمونی، فهمیدی؟ یه قدم هم ازم دور نشی.»
تهیونگ با چهرهی جدی که کمتر کسی ازش دیده بود، لپتاپ رو باز کرد و شروع کرد به چک کردن سیستم امنیتی:
«سیگنال جیهو رو گرفتم… داره از سمت شمال میاد. سه تا ماشین. مسلح.»
شوگا که همیشه ساکت بود، این بار با صدای بم و خطرناک گفت:
«اگه فکر کرده میتونه بیاد اینجا و ات رو ببره، امشب آخرین شب زندگیشه.»
ات نفس عمیقی کشید.
«منم میجنگم. نمیذارم مثل عروسک دستش باشم.»
جیمین که تازه از طبقهی بالا اومده بود، یه جعبهی مشکی دستش بود. بازش کرد؛ داخلش یه جفت خنجر کوچک نقرهای با دستهی سیاه.
خنجرها رو به ات داد و با لبخند تلخی گفت:
«یادته وقتی بچه بودی بهت یاد دادم چطور از اینا استفاده کنی؟ امشب وقتشه نشون بدی یاد گرفتی.»
ات خنجرها رو گرفت، وزن سردشون تو دستش حس امنیت عجیبی داد.
جین و جیهوپ نگهبانها رو تو حیاط پخش میکردن، خودشم اسلحه به دست کنار پنجرهها ایستاده بودن.
نامجون یه لحظه همه رو دور خودش جمع کرد.
چشمای سیاهش برق میزد:
«هیچکس، هیچکس، حق نداره به ات نزدیک بشه. اگه لازم باشه همهمون میمیریم، ولی اون نمیبرتش.»
بعد به ات نگاه کرد و آرومتر گفت:
«تو قلب مایی. اگه تو رو از دست بدیم، دیگه هیچی نمیمونه.»
ات اشک تو چشاش جمع شد، ولی لبخند زد:
«منم بدون شما هیچی نیستم.»
دقیقهها مثل برق گذشتند.
ساعت ۵:۴۲ صبح، چراغهای جلوی سه تا لندکروز مشکی از پشت دروازههای اصلی روشن شد.
صدای موتورها تو سکوت عمارت پیچید.
تهیونگ از پشت لپتاپ فریاد زد:
«اومدن! دقیقاً همون سه تا ماشین!»
نامجون یه نگاه به همه انداخت، بعد به ات:
«برو طبقهی بالا. اتاق امن. قفلش کن و تا وقتی خودم نیومدم در رو باز نکن.»
ات سرشو تکون داد، ولی پاهاش تکون نخورد.
جونگکوک دستشو گرفت و محکم کشید سمت پلهها:
«ات، حرف نامجون رو گوش کن. الان!»
وقتی به اتاق امن رسیدن، جونگکوک در رو باز کرد و ات رو هل داد داخل.
ات برگشت، دست جونگکوک رو گرفت:
«قول بده برمیگردی.»
جونگکوک لبخند کجی زد، پیشونیش رو بوسید:
«من فرزند این خونهام. کسی نمیتونه منو بکشه. تو فقط منتظر باش.»
در بسته شد. قفل الکترونیک با صدای «کلیک» بسته شد.
ات تو تاریکی اتاق امن نشست، خنجرها رو محکم تو دستش گرفت و به در خیره شد.
صدای شلیکهای اول از حیاط بلند شد.
قلبش تند میزد، ولی این بار نه از ترس… از خشم.
دقیقهها گذشتند.
صدای انفجار، فریاد، شلیک، صدای شکستن شیشه…
بعد یهو همهچیز ساکت شد.
ات نفسشو حبس کرد.
چند ثانیه بعد، صدای ضربه به در اومد.
صدای جونگکوک، گرفته و خسته:
«ات… منم. در رو باز کن.»
ات با عجله کد رو زد. در باز شد.
جونگکوک اون طرف در ایستاده بود؛ لباسش پاره، صورتش خونی، ولی زنده.
یه لحظه به هم نگاه کردن… بعد ات پرید تو بغلش و محکم بغلش کرد.
جونگکوک تو موهاش زمزمه کرد:
«تموم شد. جیهو مرد.»
ات عقب رفت، با وحشت پرسید:
«توسط کی؟»
جونگکوک لبخند تلخی زد، دستشو برد پشت کمرش و یه گوشی شکسته درآورد.
عکس روی صفحه: جیهو روی زمین، گلوله تو سرش، و پشت سرش… یه سایهی آشنا.
ات خشکش زد.
جونگکوک آروم گفت:
«توسط کسی که از همهمون بیشتر از دست دادن ات میترسید.»
درِ سالن باز شد.
شوگا وارد شد، دستش خونی، اسلحه هنوز داغ تو دستش.
چشمای سردش به ات افتاد.
شوگا فقط یه جمله گفت، با همون صدای بم و آروم همیشگی:
«دیگه هیچکس جرات نمیکنه بهت نزدیک بشه.»
ات اشکاش ریخت، دوید سمتش و تو بغلش گریه کرد.
شوگا برای اولین بار بعد از اون شب، محکم بغلش کرد و تو موهاش زمزمه کرد.
- ۱۹.۲k
- ۱۱ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط